زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

قصه هفت کچلون

درسیکل اول دبیرستان تا کلاس نهم دوویژگی

دبستانم رااز دست داده بودم یکی خوب درس

خواندن بود و دیگری رهبری بچه هارا .البته

شیطنت غیرقابل تحملی داشتم امادر هنرستان

بازگشت به خویشتن آغاز شد گویا بلوغ مراحل

جدیدی را پیش آورده بود .

از اواخر سال اول خوب درس خواندن را آغاز

کردم و رهبری را تاحدی در دست گرفتم و البته

شیطنت را تا حدزیادی بالا بردم.

یکی از همکلاسهایمان به دلیل مذهبی بودن

ریشش را نمیتراشید . ماهم که ریش نداشتیم

و از هفت دولت آزاد بودیم.

یکی از مسئولین هنرستان  به ایشان دستور

داد که ریشت را تمیز کن.

فردای آن روز دید که ریشش سرجایش هست 

به او پرخاش کرد که مگر نگفتم ریشت را تمیز

کنی؟ ایشان گفت: آقا اتفاقا با صابون شسته

ام.مقام عالی دستوردادند که اگر فردا ریش

داشته باشی حق ورود به مدرسه رانداری و

چاره ای هم نبود.

بچه هارا جمع کردیم و قرار شد به منظور

همبستگی باهمکلاسمان ماهم سرمان را تیغ

بندازیم و کچل کنیم. 7 نفر از ما طبق قرار عمل

کردیم و فردا پشت سر هرکس شماره زدیم.

خوب ماراخواستند و گفتیم مادوست داشتیم

کچل شویم مسئولین محترم هم فرمودند ما هم

دوست داریم شمارااخراج کنیم. برین خونه

هاتون و تا موهایتان درنیامده (یک هفته) حق

آمدن به مدرسه را ندارید و.....مااخراج شدیم.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
تگ ها : هفت کچلون ، بلوغ