زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

داستان یک تلگراف

اولا تمام آیت اللهی های یزد بایکدیگر فامیل

هستند ثانیا آمارشان بسیاربالاست ثالثا شغل

قدیم آنها به اینصورت بود که اکثرا یا روحانی

بودند یا معلم البته مشاغل دیگر هم از

حضورشان بی نصیب نبودند.

به دنبال بحث بالا طبیعی است که روحانیها و 

معلمین قدیم بیشتر اسامی فرزندانشان را از

بین اسامی ائمه اطهار تعیین میکردند.پس قابل

تصور است که چندین علی چندین محمد  دهها

فاطمه و..... با نام خانوادگی آیت اللهی در

شهروجودداشته باشند.البته شرایط سنی و

اسم پدر یا شغل فرد یا شغل پدر و یا حتی 

اسم مادر برای شناسایی درون فامیلی و

تشخیص افراد کاربردداشت و دارد و نیز پسوند

فامیل بعضی ها هم میتوانست شاخص خوبی

باشد.

یک روز من را از سر کلاس کشیدند بیرون که

آیت اللهی به دفتر. واقعیت این است که دردوره

هنرستان خیلی شلوغ کردم و رفتن به دفتر

میتوانست حاکی از لو رفتن شیطنت خاصی

باشد در حال مرور حوادث بودم که دیدم  بله

آقایان شیخ علی و سیدعلی آیت اللهی که

هردو از معاونین هستند با آقای علی آیت اللهی

سر چمی(سرجمعی) هم که آبدارچی بود

ایستاده اند و بنده هم به عنوان میرزاعلی آیت

اللهی وارد صحنه شدم.

خوب موضوع این بود که تلگرافی با آدرس

هنرستان و به اسم علی آیت اللهی آمده بود و

هیچ کس نمیدانست مال کیست و برای رعایت

امانت گفته بودند که هر 4 علی را جمع میکنیم

و  تلگراف را میخوانیم تا معلوم شود مال

کدام است  . مضمون تلگراف این بود :من سالم

- فاطمه.......

خوب معلوم شد مربوط به خواهر جناب سید

علی آقا معاون مدرسه است وایشان هر4 نفررا

جمع کرده بود تامتهم به باز کردن نامه دیگری

نشود.

 امانتداری ایشان برای من درس خوبی بود.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱
تگ ها :