زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

آقای مرشدیان

قبلا گفته بودم که مدیر دبیرستان سیکل اول ما

از کلاس هشتم به بعد عوض شد و آقای

بامشادرفتند و آقای مرشدیان آمدند.

آقای مرشدیان فردی با آرامش ووقار مثال زدنی

بود و مهربانی از چشمانش می بارید ودرعین

حال مدیران مدارس در آن دوران کمتراز حال

دربین دانش آموزان آفتابی میشدند و ناظمها

بیشتر رتق و فتق امور میکردند بااین وجود بچه

هابرای آقای مرشدیان احترام قائل بودند و به

نظر میرسد علاقه قلبی هم در بسیاری از

ایشان نسبت به مدیر مدرسه شان ایجادشده

بود.

سال سوم که تمام شد و همانگونه که قبلا

نوشتم قرارشد هنرستانی بشوم برای گرفتن

گواهی قبولی به مدرسه مراجعه کردم.

آقای مرشدیان تلاش کردند تاازرفتن به

هنرستان مرا منصرف کنند ولی موفق نشدند.

من  درتصمیم گیری معمولا قاطعانه عمل میکنم

و به همین دلیل شرمنده ایشان شدم .

اما مسئله مهمترروش برخورد تربیتی بامن بود.

قبلا ماجرای سینمارفتن دزدکی و برخورد مرحوم

آقاراگفته بودم و این که شرط گذاشته بودم

اگرمدرسه تذکری به من بدهد دیگر به مدرسه

نمیروم و.......درست وقتی قرارشد گواهی

قبولی را صادر کنند آقای مرشدیان گفتند ضمنا

آقای آیت اللهی مطلب دیگری راهم باید به

شما بگویم و.........شرحی از موقعیت اجتماعی

و ارزشهاوبزرگی پدرم بیان فرمودند و بحث

راکشیدند به این که شما چنین فرد مهم و

محترمی مثل آقا میرزاجواد آیت اللهی

رارنجانده اید و.....بحث سینماراباز

کردند. اما روش بحث و نصیحت به قدری پخته و

حرفه ای بود که هم زیاد احساس خجالت نکردم

و هم از ایشان دلگیر نشدم و هم پیگیر نشدم

که چراآقا موضوع را به ایشان گفته اند

و.....

دلیل طرح مبحث در اینجا تذکر درمورد وقار و

پختگی و فرهیختگی بعضی از مدیران دبیرستان

حتی دردوران ستمشاهی بود

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸