زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

الگوی روزانه

سحر باید دخترا بیدار می شدند و آتیش رو داخل آتیش گردون(شاید هم باالتماس اخوی راراضی می کردند) گر می دادند و داخل سماور ذغالی برنجی که توش آب ریخته بودند و وسط آتیش خونه ش ذغال.....می ریختند و بوق سماور(یک لوله دسته داربرنجی) رو روش می گداشتند و میومدند سر نماز.........گوشها به صدای سماور بود که از داخل مدبخت(مطبخ) کی شاه می کشه و کی سوت می کشه و کی قل قلش در میاد.

مادر قرآن راباصدای بلند می خواندند و پدر هم نماز و بعدش تعقیبات مفصل و نماز والدین و........وقتی آب جوش میومد یک استکان آب جوش با قند.......بعد از 1 ربع یک چای و بازم پدر به فاصله های 10 دقیقه 3 استکان چای را میل می کردند.

صبحانه معمولا گوشت و نخود(گوشت کوبیده آبگوشت شب قبل) نون و پنیر با انگور برای تابستون و..........ارده شیره  و.......یک استکان شیر گاواز اصغر رو غنگر......

ساعت 10 وقت میوه بود .....هندونه وخربزه ازراچینه(پله) زیرزمین مال تابستونا بود .....خیاررو 100 درم تا نیم من رضا می گرفت و میریخت وسط حوض و هرکسی 3 تا برمیداشت و می شست .......انار که ماشالله وجی عاشقش بود......زمستون ها هم چغندر لپو از صادق پسر اکبر قلیونی و یا ماقوتک و......

بعضی روزها می رفتم خونه آبی بی اوحد(مادربزرگ پدری که همسایده بودیم)آبی بی با گل انارک برام قلیون درست می کردندودرد دل که من تو اون سن هیچی حالیم نمیشد.

یک سر خونه نصرت همسایه و بازی با فاطمه که بعدها ژیلا اومد و رقیبش شد سری هم به خونه صغری و.......

ظهر که می شد آقا میومدن خونه و ناهار و خواب اجباری برای من و تابنده که یواشکی میرفتیم دنبال بازی خودمون.......

عصراباتقی بازی و.....شبها رااصلا دوست نمیداشتم......تاریکی باچراغ 60 وات......خلارفتن هم باترس که حتما یکی باید بامن میومد......و بالاخره خواب شبانه که داستانش را جداگانه خواهم گفت

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
تگ ها :