زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

داستان یک خواستگاری برای فمینیستها

یکی از آقایان همسایه ما تا دهه 60 سالگی تن به ازدواج نداده

بودند و نزد مادرزندگی میکردند.به شیره هم اعتیادداشتند و

آرزوی والده شان ازدواج ایشان بود.

من با بچه های برادرایشان همبازی بودم و درمنزلشان بازی

میکردیم که دیدیم تغییرات نظافتی و جاروپارووازاین جورچیزها

حکایت از خبرهای غیر عادی میکند و همین هم بود.

گویا خانمی برای ایشان پیداشده بود و چون والده ایشان امکان

حضوردرمنزل عروس نداشتند عروس خانم به دیدن مادرشوهر

می آمدند تا گزینش شوند.

عروس خانم قبلا یک ازدواج دایم فرموده بودند و یک دختر خانم 

داشتندو یک ازدواج موقت چندساله بایک روحانی شناخته

شده رادرکارنامه اعمال خودداشتند و خدا رحمتشان کند

درمجموع ازدواج موفقی هم داشتند و تاپایان عمر باایشان

زندگی خوبی داشتند.

مسئله ای که باعث شدتااین سطور رقم زده شود فضولی ماو

دوستمان در سنین 13-14 سالگی و شنیدن مذاکرات و تغیین

مهریه بود. سرکارعروس خانوم مهریه آبرومندی را خواستار

شدند و داماد مرحوم در استدلال برای خانوم فرمودند ببینید

خانوم شما همین الان یک دستگاه موتورسیکلت بخرید وتادرب

خانه ببرید و حتی سوار هم نشوید از قیمت آن می افتد حالا

شما پس از دوبارازدواج نباید توقع مهریه بالا از من داشته باشید.

مقایسه همسر باموتورسیکلت خنده رابرلبان ما آورد و شاید هم

مورد مواخذه بزرگترهابه خاطر فضولی و شنیدن حرف ازدواج

قرارگرفته باشیم

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
تگ ها :