زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

عیددیدنی

عیددیدنی دقیقا با حساب و کتاب بود. از

بزرگترها و نزدیکتر هاباید شروع میشد و به

کوچکترها و دور ترها میرسید.صبح علی الطلوع 

وقتی بیدار میشدیم باید بلافاصله دست پدر را

میبوسیدیم و تبریک میگفتیم و عیدی میگرفتیم

بعد نوبت مادر میشد اما عیدی نمیگرفتیم 

راستش من هنوز مزه دست بوسی پدر و مادرم

را زیر لبهایم حس میکنم و در حسرتش میسوزم

بعدباید میرفتیم خانه آبی بی مصلایی

مادربزرگم که همسایه بودند.زانو میزدیم و

دست ایشان را می بوسیدیم و ایشان هم

صورت مبارک مارا.......... و یکی از عموهاهم

همانجابودندمبارک باد به ایشان هم میگفتیم و

اگردیگری هم بود(سایر عموها).......

بعد باپدرراه می افتادیم به طرف محله شیخداد

که مقر آیت اللهی ها بود وسه تن از دایی های

پدر آنجا ساکن بودند.به ترتیب سن از آقادایی

آقاسید مهدی شروع میشد و آقا سید مرتضی و

آقا سید مصطفی وتاوقتی نامادری مادربزرگ

(همسر دوم آیه الله آسید یحیی که دخترخواهر

همسر اول بودند و بعداز فوت همسراول ازدواج

کرده بودند و دخترخاله نامیده میشدند)زنده

بودند به دست بوسی ایشان و آقادایی آقا میرزا

حسن (دایی مادر)و آبی بی بی بی

مرواریدو.........

بعضی از فامیلها هم نسبت دورتری داشتندواز

آقا(ماپدررا آقا صدا میکردیم)بزرگتربودند که

دیدارشان به روزهای سوم . چهارم موکول

میشد.مثل آیه الله حاج شیخ جلال آیت اللهی و

آشیخ محمد عدلیه ای و آشیخ احمد آشیخ

علی ها و.....

سری هم به امامزاده جعفر میزدیم و خانه که

می آمدیم خانواده افسر خانم می آمدند و به

تناوب یکی از روزها ناهارراهم خانه مابودند.

بالاخره عموها و خانواده هایشان یکی پس از

دیگری به خانه ما می آمدند و بعداز چندروز

نوبت بازدید پس دادن بود.

البته به مناسبت عید بغضی وقتها مراسم

عروسی هم باعث میشد برنامه دید و

بازدیدهای پدررا که باید برای عقدکنان میرفتند

به هم بزند

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧