زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

لباس عید

از دوسه ماه قبل از عید برای لباس اقدام

میشد.بچه تر که بودیم در حد پیراهن بود و

سایرلباسها از کوچک کردن لباس بزرگترها تهیه

میشد. ممکن بود دوسه خواهریا برادرازیک لباس

در عید های مختلف استفاده کنند.

بزرگتر که شدیم می رفتیم مغازه عموآ جعفر آقا

و ایشان پارچه ای راانتخاب میکردند که ویژگی

اولیه و مهم آن طرح و رنگ نبود بلکه کیفیت آن

مهمتراز هر چیز بودعمو پارچه رابادست لمس

میکردند و میگفتند ببین چه قدر محکم است

مثل پوست(بیشتر فاستونی افشاریزد بود).

اندازه مارابرمیداشتند و در دفتر می نوشتند تا

روزشماری و شمارش معکوس ما آغاز شود یک

روز برای پرو باید میرفتیم و بعداز آن برای پروی

دوم و.......

این عمو ارتباط خوبی با ماداشتند و برای اولین

دفعه در عمرم از بزرگترازخودم لفظ معذرتخواهی

رااز ایشان شنیدم وقتی که در روز پرو لباس

برای پوشیدن آماده نبود.

واقعا حجم کارشان سنگین بود و اوایل شاگردی

به اسم کاظم آقا داشتند که کارهارا خوب ردیف

میکرد اما بعدا بامشکل برخورد کردند حتی یکی

ازشاگردانشان دزدی زیادی انجام داده بود

بالاخره بعضی مواقع تا نیمه شب قبل از سال

تحویل لباس ما آماده نبود ووقتی لباس آماده

میشد شاد و شنگول به خانه میبردیم تابرای

عید بپوشیم

کفش در اوایل توسط کفاشی زیبا دوخته

میشد. پای ماراروی مقوای شیرینی میگذاشت

ودور آن راخط میکشید و کفش میدوخت تا این

که بعدها کفشهای آماده به بازار آمدند و کار این

بندگان خدا هم کساد شد.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩