زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

درکوچه

صبح که می شد کوچه محل عبور و مرور آدم بزرگها بود. شاگردهای حموم زنونه باسینی روسرشون که چند تا طاس و دولچه و سنگ پا و لیف و.......روانه حمام بودند. گاریچی ها  و گوله ور چین و......مردهایی که بادوچرخه رفت و آمد می کردند وشخصیتهای شناخته شده ای مثل گلاله - حمزه دیوونه - یواش یواش  و......که راه خودشون را می رفتند.

زنها کنار دیوار نشسته بودند و گیوه می چیدند(می بافتند) غذاهایشان بار اجاق بود و دیگ سنگی.......

اما عصرها قیامت بود صدای بچه ها تو کوچه مثل زنبور می پیچید.قطارهای شتر که رد می شدند صدای زنگشان از دیوارهای 4 متری با معجر قشنگ خانه عبور می گرد و به گوش ما می رسید .انگیزه ای بود تا تجه(کلون)خونه را باز کنیم و بریم تماشا.......بچه پسرها اززیر شکم شتر ها می رفتند و اززیر افسار شتر که به پشت شتر جلویی وصل بود بر می گشتند. قطار زیگزاگ بچه ها زیر شتر ها دیدنی بود و البته بنده هم ممنوع المشارکه بودم.

گاهی گاری که عبور می کرد بچه تخس ها آویزون می شدند و بعضا زنجیری هم به سرشان می آمد.

بازی معمولی شون متناسب باسنشان تعیین می شد ولی چو بازیک (الک دولک) رایج ترینش بود هرچند که کل بازیک و قایم موشک  وخشتک پشتک هم جای خودش راداشت.

اما بچه محصلها بعضا با قلم بازیک قمارراهم تجربه می کردند.این بازی راشاید جای دیگری تشریح کنم .یادم نمی آید بازی کرده باشم ولی یادم می آید به خاطر تماشایش دیر به خانه رسیدم و کتک خوردم.........نوش جانم باد .....کمتر از پدر کتک خورده بودم ولی فکر می کنم این یکی از نوازش های پدرانه بود

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱
تگ ها :