زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

رسالت پزشکی-دکترکاظم شجیعی(باباشیخ)

اوج گرمای مردادماه بود. مردهادرخانه یکی از همسایگان ما

نشسته بودند و ورق بازی میکردند زن روستایی بچه اش را

آورددرب خانه ای که در آن بازی انجام میشد. آقای دکتر داشت

بازی میکرد و زن پیغام داد آقای دکتر بچه ام زیرورویی شده و

دارد میمیرد بیایید او راببینید. دکتر نیامد وباز پیغام داد و نیامد.

بارها وبارها......هرم گرمازمین روستا راگرفته بود وظهر شد.همه

بازیگران از خانه بیرون آمدند.

آقای دکتر هم آمد . به زن گفت: زنیکه چه کارداری؟ مگر نمی

بینی داشتم بازی میکردم؟من برای استراحت به روستا آمده ام

زن زار زد که چه کنم بچه ام دارد میمیرد. دکتر بچه را معاینه کرد.

نسخه ای نوشت تااز روستای بالایی که داروخانه داشت تهیه

شود.زن آمد تاراه بیفتد دکتر گفت ویزیت من رابده......زن پرسید

چقدر میشود؟ جواب شنید 5 تومان. نالید که ندارم.......دکتر

نسخه را گرفت و پاره کرد.

دانشجوی پزشکی آنجا ایستاده بود نگران و ناراحت

و......گذشت بچه نمرد اما.........

دانشجوی پزشکی فارغ التحصیل شد و به یزد آمد. دکتر کاظم

شجیعی را میگویم. او هر 5 شنبه  یا جمعه حتی در فصل

زمستان کیف وسایل و داروی رایگانش رابر میداشت و به سوی

باقی آباد روانه میشد.ویزیت و داروی رایگان برای روستاییان....تا

بالاخره یک روز بهاری در راه روستا ماشینش به دره سقوط کرد و

مرد.......همین .....

اما اونمرده است تاابد زنده است. خدارحمتش کند. اوزنده است

برای همیشه

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤