زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

روزهای آرام

من نمیدانم چه حکمتی بوددر آن دوران که

مردان آرام و بی صدا میتوانستند 3 ماه رابه

راحتی درییلاق بگذرانند.

هرصبح تجمع بود و خرید گوشت که مردانه بود

و آنگاه خزیدن در خانه ای یادر کناررودخانه ای و 

بازی با ورق . این بازی حکم بود که حکم میراند

تا صبح را ظهرکند.اول بازی بود و کری خواندن و

بعدش هم تحلیل تقلبها و.......

در دورانی از من و یکی از پسر عمو هاهم در

بازی بدون پول استفاده میشد وخوب هم بازی

میکردیم امابعدا در دوران سیکل دوم من خودم

رااز بازی کنار کشیدم و سخت هم بود

عصر هم قبلا پیاده روی تا مزرعه احمدخان را

گفته بودم که گاه تا شب مهتابی ادامه پیدا

میکرد .مسجد و نماز جماعت پشت سر آقای

عرب عجم و بازی سک سک در حسینیه با بچه

های سیگاریها و........البته بازی با آنها چون از

تهران می آمدند برای ما تنوع هم داشت و هم

بچه های باادبی بودند و هم بابازیهای جدید می

آمدند.....

یکبار هم که از کاروان پیاده روی مردان جا مانده

بودم دور چادر مادررا قلوه سنگ گره زدم و بنده

خدادستش تکان می خورد و سنگها به پا

برخورد میکرد. تا بالاخره آبروی من جلوی آقای

علیین و همسایه هارفت و از شیطنت من آگاه

شدند

البته دخترها هم بابازی هوپ و بازیهای دخترانه

عالمی داشتند که باتوجه به سن پایین من

بعضا می نشستم به تماشا و حتی

مشارکت....

خدابخواهد فردادرمورد پزشک خوب و دکتربد

خواهم گفت

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
تگ ها : سک سک ، قلوه سنگ ، هپ