زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

شاگردی محضر پدر

درروز های تعطیل و تابستانها شاگرد محضر پدر

می شدیم اول از آب و جارو کردن پله ها و دم

درب محضر شروع میشد و بعدش به نامه

رسانی و بالاخره به منشی گری تمام میشد.

البته یکی از برادران مدتی دفتریار پدرشد .

دفتر خانه ها دو نوبت کار میکردند صبح تاساعت

 12 و بعد از ظهر تا نز دیک مغرب خوب در طول

سال تحصیلی هم امکان داشت محضر پاتوق

عصر گاهی ما باشد.البته این کار بدون در آمد

هم نبود .گاهی اوقات پول تو جیبی بیشتر

میشد و وقتی منشی گری میکردیم ممکن بود

اگر منشی اعظم صلاح بدانند به ما انعام هم

برسد.

محضر ها با ادارات ثبت اسناد و ثبت احوال و

دارایی و شهرداری و شیر و خورشید سرخ و

بانکها مرتبط بودند . باید نامه هارا میزدیم زیر

بغل و به ادارات می بردیم و تحویل داده رسید

میگرفتیم البته فاصله مکانی زیادی هم

نداشتیم......

محضر پدر وسط خیابان پهلوی و گل جاهای یزد

بود درب ورودی اول کوچه سهل ابن علی

(صحن علی) بود از در که وارد میشدی و پله

های آجری رابالا میرفتی وارد اتاق پدر میشدی

و بعد اتاق منشی و دفتر یار و بعد اتاقک

کوچکی که نقش آبدار خانه راداشت و انتهای

ساختمان هم اتاق بایگانی بود همه اتاقهاتودرتو

بود وجلوی اتاقها بالکن قشنگی مشرف بر

خیابان (ساختمان هنوز به صورت نیمه مخروبه

وجوددارد و مربوط به رستم پشوتن از زرتشتیان

یزدی بود) زیر محضر هم بقالی رجب کاشی بود

که بعدا توسط پسرش کفاشی شد و نیز

کفاشی زیبا و......وجودداشت

از سخت ترین کارها نوشتن دفتر ووارد کردن

سند بود .باید با قلم تحریر فلزی با مرکب بدون

خط خوردگی و یاریزش جوهربر دفاتر این کار

انجام میشد و درآن زمان دفاتر چاپی هم وجود

نداشت که فقط جای خالی را پر کنیم.

اصطلاحات عربی و حقوقی نیز برای ما نوجوانها

سخت بود البته دیکته مان خوب میشد و .....من

شخصا تجربیات اداری زیادی اندوختم و مدیون

پدرم هستم. البته گاهی هم که سند نمی

نوشتم به چهره یکی از منشی های پدرم که

خط خوبی هم نداشت و زمان نوشتن چانه اش

راموزون با حرکت قلم حرکت می داد زل می

زدم و می خندیدم.....این هم خودش تفریحی

بود. خدا من را ببخشد و اورارحمت کند

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥