زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

زندگی

صبح دیر تراز سایرین بیدار می شدم و خواهربرادرهارفته بودند مدرسه.محمد آقا دانشسرا می خوند و البته سه چرخه ای که برای من خریده بود عزیزش کرده بود.رضا هم میرفت مدرسه و هراز چندی با یه دور دوچرخه سواری مارو کیفور می کرد.وجیهه میرفت کلاس خیاطی خانم بقایی تا متد گرلاوین یادبگیره .تابنده هم مدرسه همت البته خیلی هم باعشق نمیرفت که داستانهایش بماند.آقا رفته بودند محضر و خانه زنانه بازار میشد.

شاگردهای خیاطی خانم بی بی زهرا وعزت ودرخشنده و.......خیاطی واشتباه و سوزن پشت دست خوردن.بعضی وقتها هم که خانم بیرون میرفتند شلوغ کردن بود و عروسی گرفتن.صد البته من داماد بودم ویکی از دخترهای همبازی هم عروس.

عروس و داماد می خواستیم دربریم دنبال ورجه وورجه ولی شرکت کنندگان در مراسم که همون شاگردهای خیاطی باشند نمیذاشتند و بزن بکوبی راه می انداختند تا صدای در به گوش برسه.

وسط روز محمودک شاگرد آقا یا سید احمد ممکن بود بیان ومنوببرن محضر و بعضی وقتهاهم این کار به عصر می خورد و صبح در خانه بودم.

از وقتی آقا تقی پسر عمو همسایه مون شد بعضی وقتها میرفتیم توی کوچه چوبازیک(الک دولک) که دوجورش رواج داشت.تقی بزرگتراز من بود ووقتی مدرسه میرفت من تنهاتربودم البته ژیلا خواهرش میومد خونه ما و می شد بازی کنیم

ظهر ها آقا میومدند هونه و ناهار و استراحت اجباری برای من و عصر دوباره میرفتند سرکار وشب بود و تاریکی و خانه سوت و کوری که هراز چندی با مهمانی رفتن یا مهمان داشتن تنوعی در آن ایجاد می شد.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
تگ ها :