زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

جمعه ها و خانه آبی بی

جمعه عصر ها میرفتیم خونه آبی بی که دیوار به دیوار خانه

خودمان بود. زمستانها دراتاق نشیمن که شمال خانه بود و ت

ابستانها در تالار که در جنوب خانه بود.

عموها و دختر عمو ها وپسر عموهاتک تک سر وکله شان پیدا

میشد و ما بچه ها تا میتونستیم بازی میکردیم.راستش همیشه

عصر جمعه غم وصف ناشدنی دلم را میگرفت و این شب

نشینی باعث بهبود روح و روانم بود.

پذیرایی خونه مادربزرگ فقط چای بود و بس ....بااستکانهای

کمرباریک.....بدون تکلف... و دختر عموها که مامور شستشو ی ا

ستکانها و ریختن چای بودند.

ما پسر ها هم که کلی دویده بودیم و شیطنت کرده بودیم می

آمدیم و می نشستیم تا ببینیم بزرگتر ها چه می گویند.دوتااز

دخترعموها که معلم بودند و بحثشان حقوق بود وتورم وقیمت

طلا و......مدتی هم دختر های عمو حاج میرزاکاظم که از تفت

برای تحصیل آمده بودند و درشهرساکن شده بودند به جمع

اضافه شده بودند.البته یکی پس از دیگری.....

دوتا از عموها خیلی خوش مشرب بودند. در وهله اول عمو آقا

جعفر آقا که واقعا مجلس گرم کن خوبی بودند و از عموهایی

بودند که محبتشان راابراز می کردند و به همین دلیل خودشان

هم عزیز بودند. اون موقع سایر عموها دریزد نبودند به جز پدر

خودم و آقا جعفر آقا و آقا میرزاباقر......

بعدها عمو حاج میرزامحمد بازنشست شدند و برگشتند

یزد.ایشان از صاحب منصبان دادگستری و قصات باسابقه و قدیم

ترها هم رییس ثبت یزد بودند. ایشان هم خوش صحبت بودند با

کوهی اطلاعات سیاسی اجتماعی به روز و خوش زبان و

مجلس آرا و از مصاحبت ایشان هم خیلی بهره می بردیم

خدا همه از دست رفتگان جمعه شب هارا بیامرزد و به ماتوفیق

بده که راه صله رحم و ابراز محبت به نزدیکهامان راادامه بدهیم

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
تگ ها :