زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

آغاز تنهایی آقای ته تاغاری

کل کل های روزانه من و تابنده حدیث خودش راداشت و بالاخره زبون ماهم به بی ادبی باز شده بود .همیشه تو دعواهای لفظی می گفتم: ایشالله عاروس شی بری از شّرت راحت شم(عجب دعای خوبی).....

یک روز یکی از خانمهای ناشناس اومده بود رایزنی برای تابنده که برای یکی از صاحبان کارخانجات بافندگی تابنده را خواستگاری کنه و پدر جوابشون منفی بود .اون هم با صراحتی عجیب.....

یک روز مادردرحال شستن ظروف بودند و به من گفتند داره خواستگار میاد برای تابنده.

اومد و بردش یعنی نفرین های من گرفت و عروس شد ورفت.

مرحوم آقای اصغر آقا اتحادیه که درآن زمان کارمند شرکت نفت تهران بودند آمدند و بی سر و صدا خواهر همبازی ماروبردند که بردند.

خوب اضافه شدن عضو خانواده برای بچه ها تنوع است و ماهم بدمون نمیومد با داماد اختلاط کنیم. هرچند که اختلاف سنی من باایشان هم کم نبود.

یک روز صبح سوارشدند به اتوبوس تی بی تی ومن که هنوز گرم بودم متوجه نشده بودم که آخرین عضو خانه(خواهروبرادرها) هم میرود. اتوبوس میخواست راه بیفتد که ناراحت شدم و با کوبیدن دست به بدنه اتوبوس اعتراض کردم ولی چاره ای نبود.او رفت و شاید راننده اتوبوس هم فحشی نثار من کرده باشد ....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
تگ ها :