زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

سینما رفتن من

سال 1348 درخردادماه کلاس نهم راتمام کردم ولی قبل از این که به مدرسه بعدی بپردازم نگاهی به سایر مسایل زندگی از سال 45 تا 48 می اندازم.

خوب در آن زمان 2 سینمادریزد بود سینما سهیل و سینما مهتاب و بعدا سینمای دیگری هم در منطقه امیر آباد اضافه شدکه دور بود و چندان رونق نداشت و جالب این که موسس آن از فامیلهای سببی ما بود و پدرش از متدیننین متعصب شهر بود واز این مسیله خیلی رنج کشید.پدراینجانب که اهل سینما نبودند و اگر هم بودند به خاطر شان اجتماعی و حرمت سینمارفتن از نظر متدینین شهر نمیتوانستند به سینمابروند البته جاداردصریحا بگویم که دوویژگی در پدرم بسیار متمایز بود یکی روشنفکری و دومی ریاکار نبودن.......

در مدرسه بچه هااز فیلمهایی که دیده بودند می گفتند و داستانهارا تعریف می کردند و ما هم سماق می مکیدیم.درعمرمان یک بارسینمارفته بودیم اون هم در8 سالگی و دیدن فیلم آیوانهو توسط داماد شماره2 مرحوم آقا سیدمحمود آیت اللهی  ودر سینماکارون تهران.

دریزد مرحوم آقامهدی شریعتمداری دامادشماره یک ما تقریبا مسوولیت ایجاد تنوع در خانواده راداشتند.مثلا سوقاتی از تهران آوردن یا تهیه شترک خرما(تندیس توخالی حصیری را بافقی ها از خرما پر می کردند و هدیه می دادند و این درشهر یزد کمتر پیدا می شد ولی ایشان ازطریق شاگردانشان تهیه می کردند)(ایشان دبیرریاضیات دبیرستانهای دخترانه شاهدخت و پسرانه امیر کبیروایرانشهرو.......بودند) و به ما هم میرسید.

ایشان از رفتن سینما دریغ نمی کردند و دانش آموزان هم به ایشان گیرداده بودند که آقا شما وسینما؟و ایشان گفته بودند می آیم تاببینم چه کسانی به اینجا می آیند!!!! بالاخره یک روز از طرف ایشان به سینما دعوت شدم. ایشان وسواس نجس و پاکی هم داشتند و سینما سهیل مال یک زردشتی بود پس نجس بود ومن رابه سینما مهتاب بردند(سینما مهتاب دقیقا سر باغ ملی و ضلع روبروی باغ ملی بود و اکنون جزیی از خیابان است و اثری از آن نیست)ظاهرا بالکن سینما پاک تربود و درتمام طول فیلم دستهایم روی پایم گذاشته بودم که به صندلی مالیده و نجس نشود.

بعداز اتمام فیلم که یادم نیست چه فیلمی بود!آمدیم ودروسط میدان باغ ملی حوض آب و فواره و....بود دست و صورتم را آب کشیدند و به خانه روانه شدم.

یکی از پسر عمو ها هم هراز چندی مارا به سینما می برد اما یواشکی و پدرومادر یا متوجه نمی شدند یااین که به روی مبارکشان نمی آوردند تا این که منبع پولی پسرعمو هم به پایان رسید و پس از مدتی هم مهاجرت کرد و ما ماندیم و هوس سینما...........

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
تگ ها :