زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

دبیران نقاشی و خط

دبیر نقاشی ما هنرمندی بزرگ بود که از همکلاسان پدرم در مکتب خانه بود.امااز مکتب خانه به مسگری روی آورده بودمشهوراست او مجسمه ای ازرضا شاه ساخته  وبرای محمدرضا فرستاده بود وبنابه دستور محمدرضا به وزیر فرهنگ به عنوان معلم انتخاب شده بود.

علاوه برهنر کم نظیر نقاشی و مجسمه سازی خطاط خوبی هم بود وبسیاری از تابلوهای مغازه های شهررااو نوشته بود.

مشکل ایشان کلام و گویش بازاری بود و به همین دلیل در موردش داستانها ساخته میشد. کلاس سوم یانهم که بودیم معلم نقاشی ماشده بود و انصافا وقت میگذاشت و کار تک تک مارا اصلاح می کردو پیشرفت خوبی هم داشتیم.

رسمش این بود که یک تصویرروی تخته سیاه می کشید و توضیحی میداد و ما باید ازراه دور آن را می کشیدیم و بعد هرکدام ازما نقاشی را سراغش می بردیم تااصلاح کند.

یک روز نفراولی که نقاشی رابرد آقا معلم بهش گفت بچه یا مثلا کره خر این طوطی که کشیدی چرا نشکش(نوکش) کجه؟ مثل نشک ننه ت میمونه  ودر مورد دومی وسومی و.....همه به ننه شان اهانت می شد و بنده هم که بسیار سوسول بودم می لرزیدم که چه خواهد گفت  باوجوداین که که نقاشی من آماده بود دست و دست میکردم تا ......بالاخره مجبورشدم بروم.خوشبختانه ظاهرااسمم رابالای ورقه خواند .چپ چپ نگاهی کرد و پرسید: بچه مرزاجوادی؟ گفتم بله.....گفت: شانس آوردی به احترام همکلاسی بودن با پدرت بهت فحش نمیدم این چه نقاشیه که کشیدی؟

دبیر خط ما آقای خرازی بود که خطاط زبردستی بود و ایشان هم تابلو نویس بود.به خط های زیباتر جایزه میداد .کارت ویزیتی بانوشته یا صاحب الزمان ادرکنی با خط خودش و باچاپ طلاکوب جایزه اش بود اما هیچ وقت نصیب من نشده بود اما.......یک روز که خواست به من جایزه بدهد کارتهایش تمام شد و بعدا هم یادش رفت تا جبران کند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٥
تگ ها :