زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

دبیران دبیرستان ما

در آن سال ها بسیاری ازدبیران دبیرستانها دیپلمه بودند و دولت لیسانسیه هارا باشرایطی برای گذراندن دوره سربازی به دبیرستانها میفرستاد تا تدریس کنند.نمیدانم سیاست خاصی در کاربود یا خیر ولی بخشی از ایشان اصفهانی و یا کرمانی بودند که به هرحال با آنهاراه می آمدیم ولی دبیر ادبیات مایک آذری بسیارباسواد و جدی بود .تااینجای کار خوب اشکالی ندارد اما مشکل این بود که فارسی را به هیچ عنوان درست ادا نمیکرد و اصولا دریزد هم افراد آذری کم بودند و مابا گویش آنها آشنایی نداشتیم.این بزرگوار مثلا وقتی دیکته می گفت عبارت رابه این صورت می خواند: ایبلیس سوجده نچرد(ابلیس سجده نکرد)

بچه هاباهم ساخت و پاخت کرده بودند که هرچه می فهمند بنویسند و خوب ایشان عصبانی می شد که من گفتم ایبلیس سوجده نچرد چراشما نوشتید ایبلیس سوجده نچرد؟...

مرتب ما به دفتر مدرسه شاکی بودیم و خوب رسم نبود بچه هاراتحویل بگیرند تااین که یک روز یکی از بچه هاشیطنتی کرد و معلم ایشان رااخراج کرد.این همکلاس ما انصافا آدم بامزه ای هم بود وقتی از کلاس بیرون رفت از درب دیگر کلاس(کلاس 3 درب روبه حیاط داشت)آمد و گفت :آقا اجازه ؟معلم گفت چه کارداری؟ گفت میخوام بنشینم سرکلاس....معلم گفت مگر من تورابیرون نکردم؟دانش آموز گفت شمامنواز این در که بیرون ننداختین.....از اون دربود .....شلیک خنده دانش آموزان و....این آخرین روز تدریس ایشان در این دبیرستان بود

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧
تگ ها :