زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

تابستان کلاس ششم

تابستان شد وباید دبیرستانی راانتخاب می

کردیم برای تحصیل .محمد آقا هم دست به

ازدواج زدند و با بانو طاهره خانم آیت اللهی

ازدواج کردند.یواشکی بگم که اون وقتها من به

تکلیف شرعی هم نرسیده بودم و خانم اخوی تا

حدی تحویلمان می کرفتند.شب عروس

کشونی و پاانداز دادنها و روز عروس رودست

کردن(پاتختی) هم برای خودش عالمی داشت.

تابستان در باقی آباد در کنار آقا علیرضا حروف

انگلیسی رایاد گرفتم و این کار تا حدی باعث

شاخص شدن من در دبیرستان شد....آن وقتها

مثل حالا اینقدر کلاس  و تفریحات مدرسه ای و

باشگاهی وجود نداشت.

خانم والده عزیز هم کم کم دست از خیاطی

کشیدند و شاگردهای خیاطی راروانه کردند و

برای سرگرمی مرغ خریدند و انداختند داخل

حمام متروکه خانه جناب مرغها کُک(کرچ) می

شدند و تخم مرغ های نطفه دار زیرشان

گذاشته می شد و ماروز شماری میکردیم تا

جوجه ها بیرون بیایند و بعد جوجه هارابرای

خودما ن  اسم میگذشتیم.وبرای این که بفهمیم

مرغ هستند یا خروس نشک(نوک)

آنهارامیگرفتیم وازروی زمین بلندشان میکردیم

اگرزیاددست و پا میزدند و بد اخلاقی میکردند

خروس بودند واگر نجیب بودند هم که مرغ

بودند....

جوجه هارنگی بودند حنایی و گل باقلایی و....و

برای مادر آن سنین سرگرمی خوبی بودند .البته

کارجدیدی هم برای من در آمده بود و آن این بود

که باید میرفتم زیر بازارچه مسجد ملااسماعیل

روبروی کارگه نایلن سازی حاج علی حسن زاده

و برای مرغ ها زایدات کله پاچه می خریدم و

برای من خوشایند هم  نبود

هراز چندی جوجه نارسی متولد می شد و

خدارحمت کند صغرای همسایه که بندی به

کمرش می بست و جوجه را داخل لباسش

میگذاشت تا درامان بماند و از بین نرود

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
تگ ها :