زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

در این سال

در این سال اخوی وسطی برای ادامه تحصیل در دانشگاه به تهران تشریف بردند و محمدآقا هم که بیشتر در مزرعه آخوند بودند و.....
ما
ماندیم و تابنده در خانه.

یک روز هم دیرم شده بود و یواشکی دوچرخه داداش رضا را سوار شدم و تو پاییک (پا را از داخل تنه دوچرخه های بزرگ عبور می دادیم و دستمان را تکیه می دادیم روی میله وسط و پا می زدیم) به مدرسه رفتم که مورد عتاب جناب مرآت به عنوان مدیر قرار گرفتم.....

با غلامرضایی که هم اکنون ترمه فروش هست می رفتیم در خانه شان برای ورزش که فکر نکنم بیش از دو بار شده باشد.

بالاخره امتحان نهایی و رفتن به سیکل اول دبیرستان هم برای خودش حالی داشت...

 ظاهراً امشب حالی نیست بیش از این...

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩