زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

دوران خردسالی1

راستش من از به دنیا اومدن خودم خاطره ای ندارم.حتی یادم نمیاد گریه کرده باشم ولی تا آنجا که یادم هست آدمی لاغر و مردنی و کتک خور از هم سن هام بودم. البته تو خونه هم همشیره بزرگتر با وجود این که وقتی دنیا اومدم برای کاهش حساسیت ایشان یک پیراهن با نقش دایره ای(خال کشکی)به اسم سوغاتی بنده بهشون تقدیم شده بود تا 5-6 سالگیم زورشون می رسید و تنبیه می فرمودند.مسوولیت تنبیه بدنی و تربیت من هم به عهده مرحوم مادرم بود.البته یک دفعه این کتک زدن برای ایشون گرون تموم شد و مادربزرگ هایم هردو به ایشون تذکر آیین نامه ای دادند که بسی باعث شادی ما شد.  من هنوز گرمای بوسه های این مادر فداکار را بر گونه هایم حس می کنم.البته بچه آخربودن و دربغل مادر خوابیدن تا 7-8 سالگی و حتی در دامن ایشان جاخوش کردن هم قابل توجه بود که برای بعضیها حساسیت برانگیز بود.

تولد 2 خواهر بعد ازمن باعث شد که از شیر مادر بهره چندانی نبرده باشم و البته این خواهرها هم در کودکی مردند تا من مشهور شوم که جفت به خود نمی گیرم و مورد شماتت شوخی و جدی همشیرگان قرار گیرم.

در یک سال اول زندگی مشهور است که زحمات من را خواهر بزرگترم افسرخانم می کشیده و به همین دلیل دلبستگی شدیدی برای من ایجاد کرده بود و در همان ایام ازدواج ایشان گویا باعث بیماری من شده بود که از علاج عاجز شده بودند و در فصل تابستان فقط برای زیارت روی مبارک ایشان و بهبود مرا به منشاد برده بودند و گویا موثر هم بوده است.

بعد از آن خواهر بعدی وجیهه خانم بود که تا 5-6 سالگی و قبل از ازدواجش نقش حمایتی و رسیدگی به من را بعهده داشتند و رسیدگی ها را به یاد دارم......

همبازی های من در شهر فاطمه پوستفروش بود که خانه شان پاتوق من بود و البته نامادری ایشان هم به شدت به من اظهار علاقه می کردند و نیز مادر ناپدریش که زن آرام و دوست داشتنی بود و شیطنتهای مارا خوب تحمل می کرد. بعدها عمو آقا مهدی هم آمدند و در منزل مادربزرگ که همجوار بودیم ساکن شدند و دو همبازی اضافه شدند. آقاتقی پسر عمو و ژیلا خواهرشان همانا همبازیهای جدید من بودند.

حق بازی با بچه های کوچه را نداشتم و فقط با اهل خانه و سه نقری که نام بردم می توانستم بازی کنم.....

بقیه برای بعد

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
تگ ها :