زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

شبه وباو دست بسرشدن از بیمارستان

بالاخره پدرپس ازعمل کشش پادربیمارستان

بستری بودند.رئیس بیمارستان به من میگفت

پدررابه تهران ببرید وشعر میخواند:هرآنکس که

پند پدر گوش نکرد اگرشاه باشد پشیمان

شود .من ومادرهم هردو دربیمارستان

میخوابیدیم البته بدون اجازه ولی همه

میدانستند.

مدتی خواستند به ما فشار بیاورند تا رفت و

آمدها را کم کنیم که استاندار(آقای دبیران)

بااشارت عمو یک شب ساعت ده به بیمارستان

آمد. پزشک ها ردیف شدند که گزارش بدهند

وعملکرد بیان کنند .ایشان گفت من فقط برای

دیداراز آقای آیت اللهی آمده ام و برای بازدید

وقت دیگری خواهم آمد.

یک روز پچ پچ و شر وشوربالاگرفت که دریزد

وبای التور آمده و 5 موردشناخته شده است و

باید بیمارستان تخلیه شود تا بیمارستان برای

وبایی ها آماده شود.

پدرراباتخت و تمام تجهیزات به خانه آوردند و تا

مهرماه درخانه بستری بودند البته بعدها

فهمیدیم پای پدر5 سانتیمتر کوتاه شده وبه

همین دلیل بنده خداتاپایان عمربه دلیل کهولت

سن باعصای زیر بغل راه میرفتند و البته عصاهم

درآن زمان به صورت آماده نبود و باید نجارها

میساختند.

توالت فرنگی هم نبود و یک صندلی چوبی را

توالت کردیم وگرفتاریها کم نبود.

درمورد وباهم ظاهرا بهانه ای بوده تا بودجه ای

بگیرند و گویا 100 هزارتومان پول آنزمان دریافت

شده بود برای مبارزه با وبا وانشاالله خرج بهبود

بیمارستان شده بود.

درایامی که دربیمارستان خیمه زده بودم شاهد

حوادث جالبی بودم مثل اینکه یک روستایی تمام

شربت سینه رایکجا خورده بود تا زودترخوب

شود و یا بیماردیگری که جراحی شده بودوقت

به هوش آمدن از پرستاران آنچه را که نباید

درخواست میکرد و مریضها شیطان هم

هرپرستاری رد میشد صدا میکردند که این

مریض حالش خرابه ببینید چه چیزی لازم دارد.؟و

شلیک خنده و ایش ایش پرستاران.......

البته ماهم کم کم داشتیم امورپرستاری رایاد

میگرفتیم و یک پا کمک پرستاران بودیم

والبته .....هم صحبت بعضی ها علی الخصوص

آقایان .

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
تگ ها :

کره دیواری و دکترهای سرگشته

پدرم فردی شوخ بودند باسبکی خاص درمزاح و

تکیه کلامهایی ویژه و باعباراتی نجیبانه و پرهیز

از الفاظ زننده.ادبیات پدررافقط ْآشنایان

میتوانستنددرک کنند.

بعداز به هوش آمدن پدرهمه دکترها نگران ضربه

مغزی بودند و منتظر بودند ببینند کی مطمئن

میشوند که وقت بیهوشی و جراحی محدود

فرامیرسد(جاانداختن استخوان و آویزان کردن

وزنه).

یک روز دکتر میرجلیلی پرسید آقای آیت اللهی

راستی دروعده صبحانه به شما کره میدهند؟به

خاطر معده مصربود پدرباید کره بخورند ودرآن

زمان چنین نبودکه دربیمارستان دولتی کره به

کسی بدهند(کره گران بود و به عنوان صبحانه

عمومی رایج نشده بود).پدردرجواب گفتند که نه

به من کره نداده اندولی اگرلازم است بگویم

ازدرودیوار کره هاراجمع کنند و به من

بدهند.اشاره پدر به تارهای عنکبوت و کارتونک

(کرهتینک)به درودیواربود .( یزدیها به تارهای

کارتونک کره میگوین)د.پزشکان فکرمیکردندپدر

هذیان میگویند و نگرانیشان بیشتر میشد

درحالی که پدرشوخی میکردند باادبیات انتقادی

نسبت به کثیف بودن درودیواربیمارستان.

پدریک روز به دکتر میرجلیلی گفتند:دکتر اگرقول

بدی من راخوب عمل کنی یک کارتون توت اعلی

ازباقی آبادمیفرستم برات به عنوان جایزه.......

پزشک از دکتردرمورد تعداد فعل و انفعالات گاز

و ....کولن میپرسید و پدرفرمودند آقای دکتر من

در اینجا چتکه(چرتکه) ندارم که حسابش را نگه

دارم.

بالاخره یک روز مرحوم حجه الاسلام حاج سید

اسدالله آیت اللهی امام جمعه سابق نصرآبادبه

دیدارپدر آمده بود و گفته بودم که آیت اللهی

هادرملاقات  ساعت نمیشناختند و

کارمصادف شد باویزیت روزانه پزشک . ایشان از

دکتر میرجلیلی وضع پدرراسوال کرد و دکترگفت

چون ایشان جملات عجیبی میگویند مانگران

ضربه مغزی هستیم وهرگاه نگرانی برطرف شود

عمل جراحی راانجام میدهیم. ایشان به دکتر

گفتند میشه جملات را به من هم بگی؟وقتی

چندنمونه راشنیدند گفتند اگر این جملات باشد

میرزاجوادازبچگی هذیان میگفته. دکتر اصلا

نگران نباش اینها شوخیهای طبیعی ایشان

است.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
تگ ها :

به هوش آمدن وبرخوردپدربامرگ

به یاد ندارم چندروز طول کشید تا ما در

سرگردانی باشیم .پزشکان از عدم رفلکس پدر

نسبت به کشیدن شئی برکف پایشان نگران

بودند البته به نظر میرسید پدرقادربه شنیدن

هستند ولی حرف زدن و نگاه کردن خیر......

پزشکها مرتب از سوابق پدرسئوال میکردند.

اطلاعاتی که درمورد اوره پدربه آنهادادم بسیار

خوشحالشان کرد . بالاخره یک روز پدر

هوشیاری یافتند و شادی ماوپزشکان رافراهم

کردند یکی دومشکل معده ای داشتند که رد

شد وبهبود یافتند. صورت پدر که باخورده های

شیشه تاکسی مجروح شده بود کم کم بهتر

میشد.

خانم عموجعفرآقا هم مجروح شده بودند ودر

حال بهبود بودند.

خوب مشکل این بود که پدرجلوی تاکسی

نشسته بودند و به شیشه برخوردکرده بودند

پایشان زیر داشبورد گیرکرده بود و استخوان ران

 3قسمت شده بود.بیمارستانیهاازرفت و آمد

آیت اللهی ها به ستوه آمده بودند.

دکتر میرجلیلی میگفت باتوجه به سن پدر

وامکانات بیمارستانی یزد بهتراست از عمل

بابیهوشی خودداری شود و بامختصر بیهوشی

پارا باوزنه(شیوه های قدیم) جابیندازیم.

مرحوم دکترافضل رئیس  بیمارستان سعی

میکرد من و مادررا قانع کند پدررابه تهران ببریم

تا باامکانات بیشتر جراحی کنند اما ما به این

بنده خدا مشکوک بودیم که میخواهداز شربیمار

پررفت و آمد خلاص شود.

رفتم بلیط اتوبوس گرفتم تابه تهران بروم و

مرحوم آقاسیدمحموددامادمان رادرجریان بگذارم

تابیایند مداخله کنند وپدررابه تهران اعزام کنیم

ولی مرحوم عموآقاجعفرآقا رایم رازدند وبالاخره

صبح یک روز دکتر میرجلیلی به پدرم گفت اجازه

میدهید تاشماراعمل کنیم؟پدربانشاط موافقت

کردند.

بعدها پدرگفتنددراین مدت پچ پچ ها و نگرانیهای

همه را میشنیدم و آماده مرگ بودم ونگرانی

ازمرگ نداشتم فقط از این که علی هنوز کوچک

است نگرانی اوراداشتم.ووقتی دکتراجازه عمل

راگرفت فهمیدم دیگرجای نگرانی از نظر ضربه

مغزی و......نیست پس سرحال و بانشاط شدم.

پدرجریمه شدند پایشان دربند و محبوس دریک

اتاق درکنار مادر ومن که در آن سال باقی آباد و

خوشگذرانی باقی آبادرابا دلهره و سرگردانی

عوض کرده بودم.انشاالله فردادرمورد

آثارشوخیهای پدرباپزشکان خواهم نوشت

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
تگ ها :

وضعیت بیمارستانهای یزددردهه 40

درآن زمان بیمارستانهای محدودی دریزد بودند

که تقریبا مهم ترینشان عبارتند از:

پهلوی(فرخی):دولتی وبسیارشلوغ که

دربهترین جای شهرواقع بود. رئیس بیمارستان

مرحوم دکترافضل بود که فکر میکنم پزشک

عمومی بود ولی بیشتربه اعصاب و روان

مشهوربود. دکتر میرجلیلی جراح این بیمارستان

بود که تخصص بدی نداشت ودردانشگاه نهران

هم شهرتی داشت وازارتوپدی تاتمام جراحی

هاراانجام میداد واز قدرت ریسک بالایی

برخورداربود.مشهوربود ایشان دربازدید شاه از

دانشگاه یا بیمارستان شجاعانه درخواستهایی

داشته است.

دکتر میرجلیلی پزشک معالج پدربود.

بیمارستان گودرز: ظاهرا با محوریت دکترحاجب

مرتاض و احتمالا باهزینه زیاد ونسبتا خصوصی

اداره میشد.

بیمارستان بهمن:زایشگاه بود و قبل از تاسیس

بیمارستان دکتر مجیبیان تنهامرکز موفق زنان و

زایمان یزد بود که مجانی و زیرنظر شیر و

خورشید سرخ اداره میشدمحوریت این

بیمارستان آقای دکتر مجیبیان بود.

بیمارستان کارگران:نزدیک به بیمارستان فرخی

بود و چندان مورد استفاده عموم نبود وفقط

کارگران به این بیمارستان مراجعه میکردند.

بعضی از پزشکان مثل دکتر احمدیه واحتمالا

دکتررونق در مطب خود چند تخت گذاشته بودند

و جراحی چشم انجام میدادند.

مهمترین موضوع شاید این باشد که بانی دو

بیمارستان زرتشتی های یزد بودند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
تگ ها :

یک همسر نمونه یزدی

صبح روز بعد آمدیم بیمارستان .پدر بیهوشبودند

در بیمارستان ومادر هم آمدند.

راستش اگر آیت اللهی های یزد بخواهند شهررا

به هم بریزند کار نیم ساعتشان است  و ریخته

بودندداخل بیمارستان.البته وارد ساختمان نشده

بودندودرفضای سبز مستقر شده بودند.

مادراشک می ریختند مثل ابربهار و باپدرازراه دور

رازونیاز میکردند. جمله ای داشتند که من را

تکان داد هم عاشقانه بود و هم مادر من که از

سادات حسینی و سجادی هستند دروغ

نمیگفتند.این راستگویی و سلامت نفس ایشان

به حدی بود که درمحل زبانزد بود و حتی زنان

کوچه و بازار اعتقادی معنوی به ایشان داشتند

که جرات نمیکردند غیبتی از ایشان داشته

باشند.ابایی هم نداشتند که صریحا اعلام

کنند.میگفتند فلانی ازشما درغیابتان بدگفت و

نتیجه خوبی نگرفت و....

مادرفریاد میزدند آمیرزاجواد من که گفته بودم

میخواهم پیشمرگتان باشم چراباید شمارادر

بستر بیماری ببینم؟

پدررا دربیمارستان دولتی که تخت خصوصی

نداشت به خاطراحترامی که برایشان قائل بودند

به اتاقی اختصاصی بردند و.....مادراز آن روز تا

بیش از 15 سال چون شمعی گردوجود پدر

گشتند.وازهمراه زندگیشان مواظبت کردند. بدون

هیچ چشمداشت و انتظار واین که فلان ملک

رابه اسمم کنید وجالب این که پس از

دانشجوشدن و مهاجرت من به مشهد و تهران

امورخرید و کاربیرون را نیز چون شیرزنی به

عهده گرفتندوهم مردخانه بودند و هم زن خانه

درحالی که قبلا به علت ملاحظات مذهبی از

خریدخودداری میکردند مگرخریدهای پارچه

وزنانه.

رابطه پدر ومادر عاشقانه بود به تمام معنی

ومن به داشتن چنین پدر و مادری افتخار میکنم.

وبازهم زار میزنم که درحسرت یک بوسه ازگونه

های مادرم بارها آه کشیده و میکشم.

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧
تگ ها :

بیمارستان

دریک لحظه تصمیم گرفتم که به مادرخبر ندهم.

ایشان کاری از دستشان بر نمی آمد و خانواده

خواهرم با مشکل روبرو میشد.

برادرها یکی درمشهددانشجوودرحال

امتحانات ویکی درتهران درحال خدمت سربازی

بودند.

دوخواهردیگرهم یکی درتهران ساکن بود

ودیگری با3 بچه کوچک وهمسرمحترمشان که

محیط بیمارستان را نمیتوانستند تحمل کنند

و .....تابنده خانم هم که میزبان مادربود.

عموها فقط 2 نفرشان دریزدبودند. یکی درنهاوند

یکی درتفت و 2 نفردرتهران.بنابراین فقط

عموحاج میرزا محمدشبانه درجریان

قرارگرفتند.عموآمیرزاباقرهم باید پیش مادربزرگ

میماندند.

سواربردوچرخه رخش محمد آقا به بیمارستان

رفتم ساعت 11 شب جمعیت پشت درب

بیمارستان موج میزد و این نشانگر شدت حادثه

بود.

نگران و دستپاچه شدم ودوچرخه رادرپیاده روولو

کردم وپریدم طرف اور‍ژانس بیمارستان.مردم

نمیگذاشتندجلوبروم ودربان هم راهم نمیداد به

هرصورت بودجلورفتم و خودم رامعرفی کردم

تاراهم دادند.

پدربیهوش روی تخت اورژانس باصورتی خون

آلود و......قندخونم پایین افتادوروی زمین ولو

شدم.......پرستاران مراروی تختی خواباندند

تاکمی حال آمدم درهمین زمان عمو حاج

میرزامحمد هم رسیدند.

دکترها احتمال ضربه مغزی وشکستگی

پامیدادند وتاحدی احتمال ضربه را ضعیف

ترمطرح کردند وامیدواری دادند.

پدررا به بخش بردند وماراراه ندادند .میخواستم

تاصبح دربیمارستان بمانم که عمومرابه خانه

خودشان بردند تاصبح و آینده ای

مبهم.........شبی درد آور و فرامش

نشدنی .......تاخداچه مقدرکرده باشد

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
تگ ها :

حادثه تلخ

پدر بارادیوی خودشان دمخورشده بودند. اخبار و

داستان شب را خیلی علاقه داشتند و از

موسیقی هم گریزان بودند.هرشب قبل از خواب

داستان شب راگوش میکردندتا بخوابند واخبار

سفرانسان به فضا و آپولوی 11 را تعقیب

میکردند. شبی که سفینه درماه فرود می آمد

رادیوی ایران پخش مستقیم داشت وپدرتا نزدیک

صبح بیداربودند تا به قول خودشان گردوخاک

نشستن سفینه برسطح ماه بلندشد آنگاه

خوابیدند.

با آمدن حاج آقاعمو به یزد جلسات فامیلی ما

بیشتر شده بود و از مصاحبت دوعموی شیرین

سخن استفاده میکردیم. طنزهای سالم

وشیرین عمو آقا جعفر آقا و خاطرات و تحلیلهای

عموحاج میرزا محمد شنیدنی بود.

جمعه شب منزل عمو آقاجعفر آقا بودیم و شام

هم بودیم پس از پایان مهمانی مادربه خانه

تابنده رفتند تادرنبودن شوهرش باوجوددوکودک

کوچک درکنارش باشند.پدرخانواده عمو

آقاجعفرآقارا(خودشان به تهران رفته بودند)باید

باتاکسی به منزلشان میرساندند و بعد به خانه

می آمدند.

من بادوچرخه به خانه آمدم ودرحالی که از

امتحانات پایان سال اول هنرستان فارغ شده

بودم حیاط را آب پاشی کردم وجای پدرراروی

خروجی(تراس) انداختم.رادیو را روی موج

داستان شب تنظیم کردم و آماده شده بودم

تادرکنارپدر شب دیگری از ماه خرداد رابه صبح

برسانم و فردایاپس فرداباخرید رنگ و قلم مو به

باقی آباد بروم تادربها و پنجره هارابارنگ کرو

زیباسازی کنم.

پدردیرکرده بودند وکم کم دلم به شورافتاده

بود ......تلفن زنگ زد وصدای ناآشنایی سوال

کرد آنجا منزل آقای آیت اللهی است؟بله......آقا

پدرشما تصادف کرده اند باید سریع به بخش

سوانح بیمارستان پهلوی( فرخی فعلی)بیایید.

میگویم خطرناک است وضع پدر؟ میگوید

خیر......ولی باید بیایید. و......من میروم

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥
تگ ها :

من و مجلات

غیراز مجله زن روز که مخصوص بانوان بود

مجلات جوانان امروز و نیز اطلاعات هفتگی برای

جوانان منتشر میشد ومن هم با مجله جوانان

بیشتر ارتباط برقرار کرده بودم ......

اگر مجله ای قرار است به عنوان نشریه زرد

مطرح باشد همین مجلات بود . البته بعضی

ازدوستان ممکن است فکر کنند منظور من از

نفی گذشته همان پذیرش دربست حال است

ولی چنین نیست و هم نوشته ها وهم

فیلمهای فعلی وسریالهای تلویزیونی هم دست

کمی از آن دوران ندارند..

داستانهای مجلات چنان عاشقانه بود و راه

کارنشان میداد که هرکسی اگر ارتباط با جنس

مخالف برایش مطرح نبود با خواندن

داستانهازمینه ذهنی برایش ایجاد میشد

واگرهم آمادگی دوست یابی یاشرایطش

رانداشت احساس کمبود میکرد والبته در

بسیاری ازداستانها شروع کننده دوستی را

ازبین دختران انتخاب میکرد.......رجبعلی

اعتمادی استاد چنین نویسندگیهایی بود.

مجله را میخواندم و احساس میکردم عاشق

نشدن دلیل بر بی عرضگی و یا بدترکیب بودن

و .......است.

چه کنیم درشهرما که اتوبوس شرکت واحد نبود

که درآن با یک خانم دوست بشویم و شهر

مذهبی هم که درکوچه و خیابان یک ذره پرسه

میزدیم به ما میگفتند مگر خواهر و مادرت راگم

کردی؟ و جوانهای محل هم دعوی راه می

انداختند.

به هرحال باورود به کلاس 11 و مذهبی شدن

کم کم دست از خیال عاشق شدن هم

برداشتیم ولی درحال حاضر به این بی عرضگی

خود افتخار میکنم که حتی یک نامه(رسم آن

دوران) هم با کسی رد وبدل نکردم.......اما

بالاخره خیال بافی و این که عینک مبارک به یکی

بیشتر توجه داشته باشد را نمیتوانم منکر شوم

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤
تگ ها :

یک اتفاق

فقردریزد وضعیت خاصی داشت . گداها شناخته

شده بودند و فقرای واقعی هم درکوچه و محل

آشنا بودند.

وقتی باپدراز محضر به خانه می آمدیم گداهارا

که میدیدند می شناختند و ظرفیت ونیاز هرکدام

برایشان مشخص بود و به همه بایک چشم نگاه

نمیکردند.همین موضوعراقبلا درمورد صبحهای

جمعه و زیارت امامزاده جعفر گفته بودم.درصحن

شمالی امامزاده جعفر گداها صبحهای جمعه

سمفونی خواندن داشتند و ماهم زائر قبرها و

پدر با تبعیض درپرداخت به آنها ماراشگفت زده

میکردند.

در مسیر خیابان پهلوی خانم فقیری بود که

برصندلی چرخ داری می نشست و باپدر

شوخی میکرد که من دخترشماهستم 

وسهمش راهم خوب میگرفت.....

یک شب که با آقا پیاده میرفتیم به طور ناگهانی

پدربا خانم محترمی روبروشدند و بعدا دیدم زن

به دنبال پدرراه افتاده و ملتمسانه سوال میکند

که ازکجا فهمیدید؟وپدرازدستش فرار میکنند تادر

موضع تهمت قرارنگیرند.

بعدا فهمیدم که پدربلااراده پولی به این خانم

محترم داده بودند واین بنده خدا برای نان شب

بچه هایش محتاج بوده و درخیابان راه میرفته تا

کمکی برسد و روی گدایی هم نداشته است.

خداکند که خدمت به مستحقین واقعی توسط

ما انجام پذیرد که نعمت بزرگیست.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٠
تگ ها :

شرایط جدید خانواده و ....

دوتا بچه به خانواده اضافه شده بود یکی الهه

اتحادیه خواهرزاده نمکینم بود و دیگری احمدرضا

برادرزاده عزیز که البته خانواده اخوی ساکن

مشهد شده بودند.راستی دایی شدن و عمو

شدن لذت خاصی دارد.البته بچه های خواهر

بیشترازبرادرزاده ها آدم راتحویل میگیرند.

بزرگترین عموی ما حاج میرزامحمد آیت اللهی

(اولین فرزند بعدازپدرم) فردی فاضل و باسواد

حوزوی ولی مکلاه(باکلاه) و حقوقدان بودند که

به علت مشاغل قضایی درشهرهای مختلفی

زندگی میکردند.

رییس ثبت قم و بعد یزد و دادگستری خرم آباد و

اهواز و تبریز و.......کارنامه کاری ایشان بود و

آخرین کارشان هم ظاهرا قاضی دیوان عالی

کشوربود.ایشان مترجم دوجلداز کتابهای استاد

محمدجوادمغنیه بودند که کتاب (امیرالمومنین و

آذربایجان) ترجمه ایشان بود.

عموبازنشسته شده بودند و به عنوان وکیل

دادگستری به یزد آمدند.

تحول خاصی در خانواده ایجادشد.جلسات

ماهانه و هفتگی در منزل برادرها یا فرزندانشان

و نیز این که ایشان مراسم مبعث راجشن

مفصلی درخانه میگرفتند .تنوعی ایجادکرده بود.

بعلاوه در مساجد سخنرانی داشتند .بااستاندار

(مرحوم آقای دبیران که حتی بعدازانقلاب هم

دوباره استانداریزد شد وپدر خانم دبیران رییس

سابق دانشگاه الزهرا  وفردفاضلی هم بود)

رفاقت داشتند.

مرحوم آیه الله کمره ای با ایشان رفاقتی داشت

و برای دیدنشان به یزد می آمد.وجلسات بزرگی

درمنزل عمو برگزار میشد که ماهم باید به

عنوان کمک پذیرایی میرفتیم و باپسر عموها

صفایی هم داشت .......

یکبار وقت پذیرایی صدای کارد و چنگال گذاشتن

درزیر دستی ها از سوی من دراوج سخنرانی

آقای کمره ای اعتراض ایشان رابلند کرد و ماهم

شدیدا دلخورشدیم و یکبار هم ازمن قبله

راسوال کرد و قبله منزل عمورابلد نبودم و نگاه

معنی دار ایشون تااعماق وجودم نفوذ کرد

که ......مگر نماز نمیخوانی؟البته ایشان

نمیتوانست من راباپسرعمو هادرست تشخیص

بدهد و فکرمیکرد پسر صاحبخانه هستم .....

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩
تگ ها :

یک سفررویایی به باقی آباد

بعضی از مطالبی را که مینویسم گسیخته و بی

ارتباط به مطالب قبلی یا بعدی به نظر میرسند

درحالیکه مقدمه ساز تصویرزندگی من و مراحل

آن هستند.ودرپس آنها هدف خاصی پنهان

است.

یک بار درسالهای قبل با اخوی آقا علیرضا

چندروزی رادرباقی آباد تنهابودیم و خاطره خوبی

از آن سفر داشتم . این امرباعث شد تابا

محسن اولیا که نزدیکترین دوستم بود سری به

باقی آباد بزنیم.

بهارسال 1349 بودوباقی آباددرفصل بهار مست

کننده است. حالی که خاص روستاست و در

فصلهای دیگر از آن خبری نیست.

شکوفه های بادام و زردآلو و بعداز آن گیلاس

جلوه زیبایی به این روستا میدهد.

گلهای بیدمشک(گل بیزک) وگل سرخ(محمدی)

باسبزه های گندم نورسته وگوجه سبزهای

ترش(الوچک یا هولوچک) همه زیبایی خاصی را

به این روستا می بحشند.

واقعا بلبلها چشمه های زیبایی از هزار آوای

خودرا به نمایش میگذاشتند تاانسانهارا به

تسبیح خداوادارند.

درکنار این طبیعت نان خانگی(خونه پزی)

وماست کم نظیر که محمد اکبر(محمدشفیع

باقی آبادی هنوززنده است و ازکودکی دررکاب

مرحوم پدربزرگ فانوس رابرای مجالس روضه

شبانه حمل میکرده و بعدا نیز به عنوان مستاجر

(آبیارباغ) پدر مشغول به کاربود.)باتخم مرغ

محلی انسان راازهر نوع پخت و پز بی نیاز

میکرد.

این سفرچندروزه چنان مستم کرده بود که

هوس میکردم مثل بازی مرحوم فردین درفیلمها

بروم و درچمنها بدوم و خودرابه دست باد

بسپارم........

بعدازبازگشت به شهرباپدرقراری گذاشتیم تا

کاری بکنم کارستان.......امسال من زودترازبقیه

به باقی آباد خواهم رفت و کلیه دربهای اتاقها و

خانه را بادست مبارک خودم رنگ خواهم زد و

خانه ای خواهم ساخت بازیبایی کم نظیر.منتظر

پایان امتحانات خواهم بود.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
تگ ها :

من وپدر

سال 48 را میگویم.باپدرارتباط خوبی را پیدا کرده

بودم. پسر ها و حتی دخترهادرسنین مختلف

بین پدر و مادر نسبت به یکی بیشتر نزدیک

میشوند.

در سنین بلوغ مادرهادیرترباور میکنند که

فرزندشان بزرگ شده است و الی الابد هم فکر

میکنند از پس کار خودش بر نمی آید و حتی

خوب هم نمیفهمد لذا بیش از پدرها به بچه ها

گیر میدهند و عملا فرزند به سوی پدر رانده

میشود ولی بالاخره دامان مادر چیز دیگریست و

آغوش عشق و عاطفه کبوترفراری را همیشه

دردام خود خواهدداشت.

من به پدر نزدیک ترشده بودم.در غیاب

دوبرادربزرگتر که یکی درتهران و دیگری در

مشهد زندگی میکردند ترکتازی میکردم.

مامورخرید. منشی دفترخانه پدر و همراهی در

مراسم عقد همگی باعث میشد که احساس

نزدیکی داشته باشیم.

اظهار علاقه من به پدر باوشگون (پیک) گرفتن

پشت دست پدر همراه بود که ایشان هم مثلا

دادوفریادی راه می انداختند.

تنها اختلاف فی مابین مارفتن به انجمن دینی

بود که پدر نسبت به یکی از مهره های کلیدی

انجمن بدبین بودند و میگفتند این فردسابقه

همکاری با تامینات( آگاهی) راداشته است

و ......من هم باتوجه به شرایط سنی و علاقه

مشارکت در گروه دست از جلسات بر نمی

داشتم.

پدر مدتی کسل شده بودند و چرت میزدند بازور

و اصرار یک شب پدررا به دکتربردم. دکتری که

خیلی خوشنام نبود ومشهوربود ازشدت علاقه

به قمار چنددفعه در نسخه مردم اسم بازی و از

این قبیل را نوشته است ولی درساعتی که

مابه منزل میرفتیم به مطب او برخوردیم و

درست هم تشخیص بیماری داد .....بله پدر اوره

خونشان بالا بود و آزمایش هم همین راتایید کرد

و تا پایان عمرشان باقطره لسپنفریل و

پرهیزدارویی به مناسبت داشتن اوره همراه

بودند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
تگ ها :

باپدردرروضه خوانیها

وقتی کوچکتربودم و با پدر به روضه خوانی

میرفتم همیشه نگاهم به واکنش پدر نسبت به

روضه بود.

از پدر یاد گرفتم که علاقه ای به نشستن در

شاه نشین و بالابالا نداشته باشم هرچند اصرار

میزبانان برای پدر چنین نتیجه ای را ممکن

بودداشته باشد.

پدر کمتر گریه خودرا آشکار میکردند و بیشتر

آرام آرام اشک میریختند تا شاید ریایی نباشد و

کسی نبیند.

تنهایک باردیدم که شانه های پدر به لرزش افتاد

ومن نیز......

حال و هوای روضه خوانی قدیم با فریادزدنها و

شلوغ کردنهای مداحان حرفه ای که هم اکنون

دیده میشوند متفاوت بود.

صفای تعدادی از روحانیون مثل آقاسید ابوتراب

و .......انسان را به عالم خوبی میبرد.

اوایل از کوتاه ومتعدد بودن روضه اشخاص

متعجب بودم ولی اینک ایجاز وتنوع را مفیدتر

میدانم به شرط اینکه محتوایی هم در کارباشد.

دختر پیامبررا در میان مردم ندیدن دردیست

جانکاه و درنوع و زمان شهادت ایشان رمزیست

ناگشودنی شهادتشان را تسلیت میگویم و

آرزودارم پدر و مادروبرادر عزیزوسایر آشنایان و

رفتگان از این دنیارادرپناه خود گیرند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٦
تگ ها :

ایام فاطمیه

مرحوم پدرم برای ایام فاطمیه احترام خاصی

داشتند ودردوره های مختلف برخوردهای

متفاوتی بااین ایام داشتند.

در دهه 30 و اوایل دهه 40 روضه خوانی در

شهریزد و در منزل برگزار میشد. آخرین تصویری

که از این روضه هادارم زمستان سردی بود با

روضه خوانی که در اتاقهابرقراربودولی پوشی

برخانه نصب نشده بود.سماوربرنجی بزرگ و

منقلهای آتش با قوری های بزرگ و......

بعضی از روضه خوانی ها وابسته به در آمد

وقفی هستند ولی کسانی که روضه خوانی

چندروزه باهزینه شخصی برقرار میکنند تحت

فشار مالی قرار میگرفتند. شاید به همین دلیل

مدتی از روضه خوانیها درمنزل ماخبری نبود تااین

که در یک تابستان درباقی آباد بساط روضه

خوانی در خانه برقرارشد واین برنامه مصادف

بودبا نوجوانی من و مهندس محمد علی

شریعتمداری خواهرزاده مان که خوب بیا و

برویی داشتیم و احساس مداخله در امور مارا

کشته بود......

جالبترین خاطره این روضه خوانی هم جناب

حمیدرضا( دکتر سیدمحمدرضا آیت اللهی-

دندانپزشک)همشیره زاده بنده بودند که در سن

5 سالگی کتری آب بالیوان آورده بودند و به

مدعوین به زور آب میدادند و می فرمودند آب

حوض است تابااین تبلیغ همه از آب اهدایی

ایشان میل فرمایند.

خداپدرو مادررارحمت کند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥
تگ ها :

عشق عکس

در آن دوران دوربین عکاسی به نسبت سبد

هزینه خانوار گران بود و بنابراین مثل حالا نبود

که هر خانواده ای دوربین داشته باشد و بتواند

لحظات زیبای زندگی را شکار کند.حتی دردوره

کودکی من ساعت مچی یک کالای لوکس و

دست نیافتنی بود به طوری که افراد موقع

عکس گرفتن دست چپشان رازیر چانه

میگذاشتند تا ساعتشان هم در عکس نشان

داده شود.

دوربینهای خیلی قدیمی ظاهرابه نام لوبیتل بود

که به شکل یک مکعب مستطیل کامل بود و

محمد آقا اخوی بزرگ من یکی از آنهارا داشتند

و قدیمی ترین عکس من(1 سالگی) که خیلی

هم محو است را توسط آن دوربین گرفته اند .

دردوران ما دوربینهای آگفا و کداک در بورس

بودند که اخوی آقا علیرضا از هردو نوعش

راداشتند و دارند ولی من ......خیر.

دوربین بی کیفیتی به اسم دیانادربازار بودکه

خیلی ارزان بود و عکسهایی به اندازه 3در4 می

انداخت ومن یکی از آنهارا خریده بودم. ولی

هزینه چاپ هم خیلی بالا بود . با عکاسی

مهتاب که معلم واز دوستان محمد آقااخوی بود

( آقای ریگی) آشنا شده بودم و مرتب عکس

می انداختم و در آتلیه ایشان چاپ میکردم.البته

کمی ارزانتر حساب میکردند و عکاسی مشهورو

دربورسی هم نبود.

بیشترین عکسهای من از باقی آباد و نیز از

فیروزه بود. خواهرزاده کوچولویی که آن زمان 2-

3ساله بود و مرحوم پدرش حساس بودند که

بادوربین با کیفیت پایین ازاو عکس نگیریم و هی

میگرفتیم و .....هی میگرفتیم. آخه دایی بودن

هم افتخاربود و هم هزینه داشت.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤
تگ ها :

خوب ماهم ممکنه آبرو ریزی کرده باشیم

سیکل اول که بودم ازدوچرخه محمد آقا

استفاده میکردم(یک دوچرخه ای به نام رخش)

بعدا کلاس یازدهم به سفارش پدر و همراهی

عمو آمیرزاباقریک دوچرخه هامبر خریدم و

نونوارشدم.

حادثه اول:از خیابانی که کوچه مصلی را به

بازارچه مشیری وصل میکرد باسرعت میرفتم که

درست درتقاطع بازارچه زدم به دوچرخه یک مرد

مسنی که داشت پالوده حمل میکرد. خودش و

دوچرخه اش و پالوده را ولو کردم مگه اشکالی

داره؟

حادثه دوم: کوچه مصلی که به نام نامی کوچه

آیت اللهی نامگذاری شده بود اززیز بازارچه

امامزاده که وارد کوچه آیت اللهی میشدیم

شیب نسبتا خوبی داشت و جون میداد برای

دوچرخه رانی بدون استفاده از فرمان دوچرخه و

بارها چنین فرموده بودیم اما........یکبار کنترل از

دستمان دررفت و به سوی مرحوم خدیجه کاکا

رفتیم اویکی اززنان رختشوی محل بودکه به

علت داشتن گربه های زیادمشهور بود واز

بچگی خودرازن من مینامید. خوب تا بیاییم و

خودمون راجمع کنیم و دوچرخه را متوقف کنیم

چرخ جلوی دوچرخه میان پاهای خدیجه خانم

قرار گرفت و دوچرخه متوقف شد. البته به علت

عزیز بودن و این که همسرمابودحتی به مااخم

هم نکردولی همیشه سربسرمان میگذاشت....

حادثه سوم:روبروی خانه همان خدیجه خانم

مانور می آمدیم که بادوچرخه ولو شدیم روی

زمین. امااین که اشکالی نداشت. مشکل این

بود که 3-4 تادختر مدرسه ای ناشناس درحال

عبور زمین خوردن مارادیدند و آبرویمان نمکین

شد. ماهم برای این که چشممان به چشم آنها

نیفتد خودمان رازدیم به موش مردگی که از

کنارمان ردشوند ولی لامصبا ماراشناختند و

ترسیدند مرده باشیم . مشورتهاشون را

می شنفتیم که گفتند اگربه خانه شان خبر

بدیم هول میکنند پس به همسایه هایشان باید

بگیم. بیچاره صغری خانم همسایه که از بچگی

ماراننر کرده بود رادرجریان قراردادند . دیدم بنده

خداتوسرش میزند و ناله میکند که آخ علی چه

ش شد؟ در یک لحظه ترسیدم بلایی سرش بیاد

سرم را بلند کردم و باناله ساختگی گفتم من

چیزیم نیست.

بنده خدا لباس مارا تکاند و اززمین بلندمان کرد و

دوچرخه را به همراه ما که الکی لنگ لنگان راه

میرفتیم به خانه آورد.بالاخره نبات داغی خوردیم

و برای از تک وتا نیفتادن دوسه روزی دستمان را

با پارچه بستیم که درد میکند و......

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳
تگ ها :

دوچرخه سواری

دوچرخه دریزد جایگاه ویژه ای داشته و دارد.

قبلا هم اشاره ای داشتم به این که بچه هااز

کودکی با دوچرخه بزرگ و تنه بلند آشنا

میشدند.

مراحل یادگیری دوچرخه سواری به این صورت

بود: توپاییک نیم پایی(کودک میله تنه دوچرخه

رازیر بغل میگرفت و پایش رااز مثلث تنه عبور

میداد و پاهاراروی رکاب میگذاشت ولی توان

رکاب زدن کامل را نداشت لذا نیمپایی حرکت

میکرد)-....

توپاییک(همان روش قبلی است ولی کودک

پاهایش بزرگترشده و میتواند کامل رکاب دایره

ای بزند)

نیم پایی(در این حالت روی میله می نشیند

ولی نمیتواندرکاب رادور کامل بزند و نیمه میزند)

دوچرخه سواری کامل که روی زین می نشیند و

پا میزند .......البته باز هم روشهای واسطه

دیگری هست که به علت اختصار مطرح نمیکنم.

حرکات نمایشی:

اولین مرحله یکدستی است که فرمان رابایک

دست میگیرد و دوچرخه را کنترل میکند.

بدون دست:در این حالت بدون گرفتن فرمان

دوچرخه میراند.

مشکل ترین کارها این است که پاهاراروی

فرمان بگذاریم و دست به سینه با شتاب اولیه

دوچرخه برانیم.

در نوشته بعدی خرابکاریهای خوددردوچرخه

سواری را خواهم نوشت

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢
تگ ها :

تعطیل کردن مدرسه

هوای یزد شدیدا در بهمن ماه بهاری می شود.

شب عید که میشد هفته آخر اسفندماه را باید

تعطیل میکردیم.

مدرسه احیانا اخطار می کرد که کلاسها تا 28

اسفند دایر است و ما هم بین 23 تا 25 اسفند

باید مدرسه را خودسرانه تعطیل میکردیم.

برای این کاراز قبل بین کله گنده های کلاسها

هماهنگ میشد و عصرروز قبل از تعطیلی

تعدادی از بچه ها بادوچرخه راه می افتادند به

سمت فرودگاه و این علامت تعطیلی بود.

فرودگاه یزد درحال بازسازی بود و خوب

بادوچرخه هم راهش کم نبود .ممکن بود تا

فرودگاه هم نرسیم و قبل از آن برگردیم ولی

از فردا مدرسه باید تعطیل میشد.

خوب که مطمئن میشدیم کلاسها تعطیل شده

اند  ما که خانه مان نزدیک تر به مدرسه بود

برمیگشتیم تااحیانا با معلمین والیبال بازی کنیم

و البته در سال دوم هم از من و محسن اولیا

بیگاری کشیدند تا سیم کشی کولر اطاق

معاون راانجام دهیم ولی در هرصورت کلاس بی

کلاس.  این تعطیلی خیلی مزه میداد

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱
تگ ها :

دستگیری گسترده بچه های انجمن دینی یزد و.....داستان سید خرکچی

خبر چون باددر شهر پیچید که جوانان خرابکار

یزدی را دستگیر کرده اند .

شهیدمحمد منتظرقائم-مرحوم حسن منتظر

قائم.- احمدیه- موسوی- هراتی- احتمالا قاسم

مهریزی زاده و سرعتی و.......

بله گویا بچه ها با محمل انجمن به چاپ و توزیع

اعلامیه پرداخته بودند و دستگیری آنها تا حدی

بر فعالیتهااثر گذاشت و کمی تاقسمتی کاهش

فعالیت را به دنبال داشت.

در این میان داستان سید خرکچی هم

شنیدنیست.قبلا شاید اشاره کرده باشم

سیدی باشال سبزبرسرش الاغی داشت و

بارحمل میکرد و همیشه باخرش حرف میزد وراه

میرفت......

سیددرجریان دستگیری بچه ها با خرش صحبت

کرده بود قریب به این مضمون که: آخر

برو......برو برو......اگر تندی نری تحویلت میدم به

ساواک که مثل بچه های مردم شلاقت بزنند تا

بری......

گویا خرتراز خرش عوامل ساواک بودند که این

بیچاره راگرفته بودند وظاهرا کتک مفصلی زده

بودند تا دیگر از این حرفهانزند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩
تگ ها :

انجمن دینی یزد

انجمن دینی یزد زیر نظر شهید صدوقی کار

میکرد و نفردوم مرحوم شهیددکترسیدرضاپاک

نژاد بود.اموراجرایی انجمن به دست مرحوم

آقای فتاحی کارمند دفترخانه آقای مسرت و

کارمند اسبق محضر پدر مابود.

آقای مطیعی در مراتب اولیه مسئولیتهایی را به

عهده داشتند و بعدا دستگیر و مدتی سکوت

پیشه کرده بودند.

انجمن دینی با انجمن حجتیه اصفهان  و مشهد

و کرمان مرتبط بود ولی تحت عنوان انجمن

حجتیه دریزد فعالیت نمیکرد و برخلاف راه و

روش انجمن حجتیه رساله امام را که مخفیانه

چاپ میشد و قاچاق بوددر اختیار خواستاران آن

قرار میداد.

مدرس اولیه ما آقای فتاحی بود که مردی

باجاذبه و روابط عمومی بالا بود .در اولین مراحل

تاریخچه پیدایش بهاییت و احکام و پاسخ به

پرسشهایی درمورد خاتمیت را می آموختند.

پس از مدتی مدرس ما عوض شد و آقایی به

اسم (ن-ک) آمد که اصلا جاذبه و اخلاق

مناسبی نداشت و جلسه را با کلاس دبیرستان

اشتباه گرفته بود و تا آستانه تعطیلی پیش برد.

بعد از ایشان مرحوم آقای عرب استاد شد که

مرد بسیار پخته .فهمیده و دوست داشتنی بود

و روال برگزاری کلاسهارا تغییر داد.

ما مبتدی بودیم و چندان در امور اجرایی کاری

نداشتیم. در کلاسها و هراز چندی دعای ندبه

صبح جمعه شرکت میکردیم.

آرمهای زیبایی باعنوان یاحجه ابن الحسن تهیه

کرده بودند که به یقه کتمان آویزان میکردیم.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸
تگ ها :

یک ملاقات و یک آغاز

یک روز بادوچرخه طرف فلکه مجسمه میرفتم که

مردی باحدود 35 سال سن بادوچرخه خودش

رابه من رساند و سلام وعلیکی بسیار دوستانه

و گرم داشت سپس از من خواست تا درصورت

امکان باهم صحبتی داشته باشیم .

در کنارخیابان گفت ماانجمنی مذهبی داریم که

تعدادی از دانش آموزان مدارس مختلف در آن

عضو هستند و هرهفته یک روز جلسه

هست.مابررسی کرده و بین دانش آموزان

هنرستان به شما و آقای اولیا پیشنهاد شرکت

در فعالیتهای این جلسه را می دهیم.

اسم ایشان کسی نبود جز آقای فتاحی که

متاسفانه در سال 1351 به رحمت خدارفت.

به هرحال بااولیا به جلسه ای که دعوت شده

بودیم رفتیم جایی دریک مدرسه علمیه و

هرهفته شنبه ها (وشاید هم 5 شنبه ها)خود

آقای فتاحی جلسه رااداره می کرد.

درهمین جلسه بود که با مرحوم شهیددکتر

رهنمون (گنتی زاده) و بعداز آن مرحوم شهید

منتظرقائم و برادرش مرحوم حسن منتظرقائم و

نیز بسیاری دیگر آشنا شدیم .

درروزهای آینده مطالب بیشتری درمورد این

محفل خواهم نوشت

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧

گواهی پزشک

خوب گفته بودم که مارااز مدرسه اخراج کردند تا

موهایمان سبز شود.

من صاف و ساده باورکردم که

خوب ....همینه .....و از فردا تشریف نبردم

مدرسه . جناب ابوی جویای احوالات شدند و

بهانه آوردم که مدرسه تعطیل است.ایشان هم

از خداخواسته به نیروهای درخدمت محضر

مارابرای یک هفته افزودند.

بعدازیک  هفته که تشریف بردیم مدرسه اولا

متوجه شدم که بقیه کچل شده ها این چندروزه

سرکلاس بودند. هرچه خواستیم ته و توی کاررا

دربیاریم نشد .و بچه هارویشان نمیشد جواب

بدهند تا این که بالاخره معلوم شد با تعهد و

معذرت خواهی این آدم فروشها مشکل

خودشان حل شده.

متاسفانه بنده کمترین همیشه غرور الکی

داشته و دارم و پاچه خواری ابدا بلد نیستم و.....الخ.

خوب چشمتان روز بد نبیند که نگذاشتند بریم

سرکلاس.فرمودند غیبت یک هفته ای غیر موجه

مساوی بااخراج از مدرسه و تنها هنرستان یزد 

 است و.....

بالاخره راهنمایی شدیم که تنهاراه حل آوردن

گواهی پزشک است.

چه کنم من که مریض نبودم.بدون اطلاع پدرم

رفتم خدمت مرحوم حاج آقاطاهر آیت اللهی

پسر دایی پدرم که اولین دندانپزشک تجربی

تحصیلکرده و دارای گواهینامه یزد بودند .شرح

ماجراراگفتم و تقاضای گواهی پزشکی.

حاج آقا طاهر آینه و دستگاه راداخل دهان من

چرخاندند و گفتند پسر هیچ علامت معالجه

دندان نداری و گواهی من باید برود بهداری

آموزشگاهها تایید شود و من چنین کاری

نمیتوانم بکنم.

چشمهای غمگین بنده را که ملاحظه فرمودند

گفتند کدام مدرسه میروی؟ وقتی گفتم

هنرستان ورئیس هنرستان هم مهندس حسن

آقااست به ایشان یواشکی زنگی زدند و مشکل

را حل فرمودند و مابا سری با موی تازه سبز

شده سرکلاس حاضرشدیم.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٦
تگ ها :

قصه هفت کچلون

درسیکل اول دبیرستان تا کلاس نهم دوویژگی

دبستانم رااز دست داده بودم یکی خوب درس

خواندن بود و دیگری رهبری بچه هارا .البته

شیطنت غیرقابل تحملی داشتم امادر هنرستان

بازگشت به خویشتن آغاز شد گویا بلوغ مراحل

جدیدی را پیش آورده بود .

از اواخر سال اول خوب درس خواندن را آغاز

کردم و رهبری را تاحدی در دست گرفتم و البته

شیطنت را تا حدزیادی بالا بردم.

یکی از همکلاسهایمان به دلیل مذهبی بودن

ریشش را نمیتراشید . ماهم که ریش نداشتیم

و از هفت دولت آزاد بودیم.

یکی از مسئولین هنرستان  به ایشان دستور

داد که ریشت را تمیز کن.

فردای آن روز دید که ریشش سرجایش هست 

به او پرخاش کرد که مگر نگفتم ریشت را تمیز

کنی؟ ایشان گفت: آقا اتفاقا با صابون شسته

ام.مقام عالی دستوردادند که اگر فردا ریش

داشته باشی حق ورود به مدرسه رانداری و

چاره ای هم نبود.

بچه هارا جمع کردیم و قرار شد به منظور

همبستگی باهمکلاسمان ماهم سرمان را تیغ

بندازیم و کچل کنیم. 7 نفر از ما طبق قرار عمل

کردیم و فردا پشت سر هرکس شماره زدیم.

خوب ماراخواستند و گفتیم مادوست داشتیم

کچل شویم مسئولین محترم هم فرمودند ما هم

دوست داریم شمارااخراج کنیم. برین خونه

هاتون و تا موهایتان درنیامده (یک هفته) حق

آمدن به مدرسه را ندارید و.....مااخراج شدیم.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
تگ ها : هفت کچلون ، بلوغ

محسن اولیا

دانش آموزها معمولا دردوره متوسطه یک یا

چندتارفیق پیدا میکنند که رفاقتشان نمود زیادی

پیدا میکند.

خوب من هم بین همکلاسیها با محسن اولیا

رفیق شده بودم به طوری که در 3 سال

متوسطه همیشه باهم بودیم سرکلاس باهم

می نشستیم .زنگ تفریح باهم بودیم و رفت و

آمد به خانه همدیگر هم بخشی از کارها ی

روزانه و هفتگی مابود.درس خواندن ماهم باهم

بود .

از ویژ گیهای محسن این بود که هم درسش

خوب بود و هم مودب بود. لباس خوب می

پوشید و خوش خط و هنرمند بود.اوخانواده دار و

نوه آقاسید هاشم نجفی پیشنماز مسجد

ملااسماعیل بود

این مطلب کوتاه رابه این دلیل نوشتم که از

پایدارترین دوستیهای آن دوران بوده و هنوز هم

با وجود بعد مسافت تا ادامه دارد.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳

همکلاسی

خوب در دوره بلوغ آدم دوستهایش رابیشتر می

بیند و بیشتربحث های مستقل و انتزاعی

دارد .خارج ازمدرسه رفت و آمد میکند و .....

همکلاسهای من چندگروه بودند عده ای که

دررشته های دیگرتحصیل میکردند و در

کلاسهای تئوری علوم پایه باهم بودیم مثل بچه

های رشته ساختمان و ماشین ابزار .

 عده دیگر هم همکلاسهای خودم بودند .

 عده ای هم بچه های کلاسهای بالاتریا پایین

تر.

از گروه اول سید حسین انوریه و زارع و غفوری

رادوست داشتم که البته انوریه مدتی

دستگیرشد و بعدش کمتر آفتابی میشد بازارع

هم آتشی سوزاندیم که بعدا میگویم و نیز

جواهرچیان.

گروه همکلاسی ها در راسشان محسن اولیا

بود و بعدش هم نایب زاده و آقا نهاری که خیلی

سال است از این آقا نهاری یا بهاری خبر

ندارم.دیگران هم کربلایی و سید جلیل ساداتی

و قهوه چی و خبیری و اخباریه ورضوی و

میرحسینی ومختاری اردکانی و ترنج باف و

سالاری نخجوانی بودند و سال بعدش هم یک

کرمانی به اسم فکری اضافه شد.یکی دوتا هم

مشهور و مشکوک به بهایی داشتیم و البته

علی مستقیم مروستی که صریحا اظهار بهاییت

میکرد

از سایر دوره هاهم تا آنجا که یادم هست رضا

آیت اللهی امامزاده ای بود و ملک احمدی و

پهلوان حسینی و.......البته پسر عمویم محمد

حسین آیت اللهی که کمی بیشتراز رفیق بود

شاید ذکر اسم اینها مهم و جذاب نباشد ولی

برای من یاد است و یاد است و یاد....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢
تگ ها :