من و.....شهر من یزد

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

تغییر منطقه بندی و تجزیه منطقه شمیران

قراربراین شد که منطقه های آموزش و پرورش مشابه مناطق

شهرداری باشد بنابراین اسامی و شماره های مناطق تغییر

میکرد و دومنطقه بزرگ شمیران و شهرری تجزیه میشد.

بنابراین شد که مناطق جدید به صورت مخفیانه سازماندهی

شوند و به طور ناگهانی اول فروردین 60 اجراشوند و مسئولین

مناطق جدید هم متعهد شدند که هیچ معلم ضعیفی رابه

منطقه دیگری منتقل نکنند.منطقه سه ازدل منطقه شمیران

متولد میشد و بخش شرقی شمیرانات بع استثنای روستاها به

منطقه 4 ملحق میشد و غرب شمیرانات هم به مناطق 2 و 5

تحویل میشد ومن باید رئیس منطقه 1 می شدم.آدم سختگیری

بودم و کمابیش مدیران و معلمینی بودند که وقتی متوجه

تغییرات شدند درخواست داشتند تادر منطقه 1 بیایند و من

محکم ایستادم و البته به سایر مناطق خیانت نکردم ولی یک

مدیرمدرسه را برکنارکردم!مدیری که مدرسه اش در منطقه 4

واقع می شد.حکایت این بودکه یک روز ظهرسرزده وارد مدرسه

شدم و دیدم عجیب آشفته است این مدرسه و بچه هااز مدیر

نالیدند که لباس روحانیتش رادر می آورد و ماراباکمربند می زند!

بررسی کردم و درست بود وبه خاطر عملکرد ایشان بچه هااز

نمازهم زده شده بودند و درست درروزهایی که همه مدارس

داوطلبانه نمازهای پرشوری برگزار میکردند دراین مدرسه حتی

10 درصد بچه ها به نماز جماعت نمی رفتند.فکر کردم که

اگردست به تغییر ایشان نزنم تا منطقه جدید مستقرشود و

ایشان رابشناسند دوسه سال طول میکشد و بنابراین همه

تبعات کاررا پذیرفتم و به صورت غیر متعارف در اسفندماه (میانه

سال تحصیلی )ایشان رابرکنارکردم.یک روز به اداره آمد و فحش

مفصلی داد و مارا کمونیست خواند و خندیدیم و رفت.....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸
تگ ها :

حاج عباس چیذری مردی از جنس بلور

 خانه اجاره ای ام  درچیذرخانه ای روستایی و قدیمی با سقفی

ازتیرچوبی باریزش خاک و حیاطی خاکی با درخت توت وجویی از

آب بود و آب لوله کشی و به تبع آن حمام نداشتیم و بعدها آقای

فقیهی از دوستانم که معلم حرفه و فن بود آمد و بابشکه و یک

چراغ نفتی پریموس بزرگ حمامی سرهم کرد که باید بادست

بشکه را آب میکردیم  و سپس آب راداغ میکردیم و البته

درزمستان حمام زردرمیدان زر چیذر بهترین جابرای شستشو

بود.

اما وقتی رئیس اداره شدم دیرتر به منزل می آمدم و چون

دیوارخانه کوتاه بود ومن نیمه شب میرسیدم برای اینکه همسرم

نترسد اول تک زنگی میزدم و بعداز چند دقیقه درب خانه راباز

میکردم ووارد خانه میشدم و البته بانوی فداکارم هم به علت

خطر ترور منافقین همیشه کسی که زنگ خانه مارابه صدا در

می آورد خودش درراباز میکرد و نمیگذاشت من خودم درراباز

کنم.

در یکی ازشبها که زنگ دررازدم دیدم مردی ناشناس درست

روبروی نانوایی سنگکی ایستاد و من رادید و رفت و فردا و

فرداها کارش تکرار شد.نمیدانستم کیست و منظورش چیست؟

تااین که یک شب صدایش کردم  و پرسیدم شما چه کسی

هستی که وقتی من به منزل میرسم مرا کنترل میکنی؟

گفت من " مشدعباسم" بله ایشان "حاج عباس چیذری" میوه

فروش جنب نانوایی سنگکی چیذر بود که(من به علت تازه وارد

بودن به محل اورا نمی شناختم) واودرخودش احساس

مسئو لیت کرده بود تاهرشب خانه من را زیر نظر بگیرد و به

نحوی حفاظت از اهل بیت من راداشته باشد تا خودم به خانه

بیایم.قدیمیهای شمیران اورا خوب می شناسند . وشعارهایش

رادرمنابر و سخنرانیها ونمازجمعه شنیده اند.

کسی که مغازه اش بزرگ ولی کم سرمایه و باحدود 90 سال

سن هنوزبامقررات شرعی موردقبول اسلام معامله میکند.

حاج عباس که بیشتر به عنوان" مشدعباس" مشهوربود راآن

شب شناختم. و الان دوست صمیمی و دوست داشتنی من

است هرچند که کم توفیق شده و کمتر می بینمش.

یک صبح زمستانی برف سنگینی می بارید. پولی راسرطاقچه

منزل گذاشتم تا وقتی برف ایستاد و روز بالا آمد خانمم برف

روبی راصدا کند تابرفهارااز سقف به حیاط بریزد که سقف چوبی

برسرمان نریزد. شب آمدم و دیدم برفها روبیده شده ولی پولها

سرجایش هست! گفتم چه شده؟ خانمم گفت نزدیک ظهر

مشدعباس باگفتن یاالله از دیوار کوچه خودش رابه پشت بام

رساند و برفهاراریخت تادرکنار خدمت شمااوهم خدمتی کرده

باشد.من ادعای خدمت صادقانه ای ندارم ولی مدعی هستم

مشدعباس ما آدمی بی ریا و خدمتگزاربه جامعه بود.

مردی از جنس "انسان" مردی از " جنس بلور" خداحفظش کند و

به آرزوهای مادی و معنویش برساند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

جلسات شهید باهنر باروسای مناطق تهران

شهید باهنر اعتقادداشت که اگر آموزش و پرورش تهران خوب

اداره شود بر کل کشور اثر میگذارد چون الگوی سایر استانها

میشود و به همین دلیل برای آشنایی بامسائل و مشکلات

مناطق همه هفته  صبح 5 شنبه بامدیر کل و روسای مناطق

تهران در دفتر کارش در بهارستان جلسه داشت.قزآنی خوانده

میشد و شهید تفسیر و سخنرانی درحد20 دقیقه داشت و بعد

صبورانه به صورت موضوعی یا نظر آزاد حداقل یک ساعت نظرات

اشخاص را می شنید و درنهایت جمع بندی میکرد و جلسه پایان

می پذیرفت.ازجمله صحبتهای عمومی که از ایشان به یاددارم

این بود که قائل به مقبولیت ولی فقیه و بیعت اکثریت بود. ایشان

معتقد بود تازمانی که مردم درب خانه حضرت علی علیه السلام

تجمع نکردند و درخواست و سپس بیعت نکردند حضرت خلافت

رادردست نگرفت و همین موضوع رابه ولایت فقیه سرایت میداد و

ولایت امام  خمینی قدس سره رابه علت بیعت مردم جایز

میدانست. مارابه پرکاری تشویق میکرد و معتقد به 4 ساعت

خواب درشبانه روز بود و البته انصافا هم دوستان ماشبانه روزی و

با نشاط کار میکردند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
تگ ها :

ماکه متوجه نمی شدیم کی هستیم!

اوایلی که از کمیته به آموزش و پرورش رفته بودم تا قبل از رییس

 منطقه شدن گاهی باشلوار خاکی رنگ رفت و آمد میکردم و

همین باعث شده بود که از من شخصیت ویژه ای بسازندو

بگویند ایشان دیپلم ردی است که پاسدار بهشتی بوده و حالا

رییس اداره اش کرده اند.

همسران افسران گارد شاهنشاهی بعداز آن سمت من را به

خاطر نداشتن ریش به خواهرزادگی هاشمی رفسنجانی ارتقا

داده بودند و خوب ماهم باخبر می شدیم و می خندیدیم ولی

آقای دهقان مسئول بایگانی اداره که همشهری من بود عصبانی

شده بود و فتوکپی مدرک مهندسی من رااز داخل درب بایگانی

به درب چسبانده بود تا خانمهای محترمی که میرفتند(بایگانی

یکی از شاهراههای پررفت و آمد و شایعات بود)و حرفی میزدند

مستندا پاسخ داده شوند و این راوقتی فهمیدم که سرزده به

بایگانی رفتم و تصویر مدرک خودم رادیدم!

از نظر سیاسی هم باهرکس باهرگرایشی بی مهری

میفرمودیم بلافاصله به جناح مخالف منتسب می شدیم.

ازجمله"حزب جمهوری" و "گروه جنبش مسلمانان مبارز" و

"انجمن حجتیه" و" طرفداربنی صدر" و.......که بازهم خودم نمی

دانستم کدامیک از اینها هستم!فقط این رامیدانم که گرایش به

جناح راست نداشتم ولی به جزمدتی که باانجمن اسلامی

معلمان همکاری داشتم با هیچ حزبی  همکاری نداشته ام.

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
تگ ها :

آقای شاکی

مشکل آموزش و پرورش شمیران علاوه بر وسعت منطقه تنوع

مدارس هم بود.

درنظر بگیرید که  از مدرسه " ایران زمین" و نیز "ایران و آلمان"

گرفته تا"خوارزمی " و "هدف" و"روتاری" و"مریم" که هرکدام

برای خودشان برند و کلاسی داشتند و بعضا وابستگی به

آنطرف آب  و از طرف دیگر مدارس خاصی مثل" نیکان" و "یمین"

و"پارسا"و "فخریه" و " آیین روشن" که از حمایت دولتمردان

داخلی برخورداربودند در این منطقه واقع بودند.

اما از طرف دیگر مدرسه ای در "پس قلعه" داشتیم که نفت

بخاری زمستانی مدرسه راباید باالاغ میفرستادیم و معلم

مدرسه 3 ربع ازدربند پیاده روی داشت تا به مدرسه برسد و

البته"واریش" و "وردیج" دربخش کن و"راحت آباد" دررودبارقصران

و "برگجهان" در لواسان کوچک و"ایراوجورد وآردینه" درلواسان

بزرگ هرکدام برای خودشان داستان و سختیهای خاص

خودراداشتند.

دراین میان معلمی در لواسان کوچک زندگی میکرد که همیشه

شکایتی آماده درجیبش داشت برای رییس دفتر نمایندگی

بخش.همین که کسی را منصوب میکردیم شکایتی را که

کلیشه ای بود و باخط خودش هم مینوشت و خطش برای ما

آشنابود به انواع مهرها منقوش میکرد و برای همه جا می

فرستاد!"انجمن اسلامی کند علیا و کندکوچک و سبو بزرگ و

سبو کوچک و انباج وافجه و گلندوک و........همه درذهن او

تشکیل شده بودند وبرایشان مهرساخته بود و زیرنامه هایش

انواع مهرهارا میزد . یکی از نمایندگان مجلس آن دوران هم بی

محابا از او دفاع میکرد وبرعلیه ما و اداره جو می ساخت. آخرسر

مجبورشدم تعدادی از عکسهایش را که نشانگربی بند وباریش

قبل از انقلاب بود رابرای همان روحانی نماینده ای که ظاهرا

مدتی را درلواسان وزمان سخنرانی میهمانش بوده بفرستم و نیز

دردفتر حزب جمهوری به آقای دکتر شیبانی نشان دهم تا دست

ازسرروسای نمایندگی بردارند. نماینده مزبورآقای "ک . ا" بود که

دروهله اول منکر صحت عکسها و مدعی مونتاژ شد ولی

بالاخره شرش ازسر ما کنده شد. طفلک چیزی جز ریاست دفتر

نمایندگی را نمیخواست و من هم باج بده نبودم.حتی دردفترامام

جمعه شمیران مارامواجهه دادند و چون منکوب شد بهانه آوردند

که شماباسواد وزیرک هستی و ایشان ساده دل وروستایی!

ولی قاطعیت وحشتناکی رادرآن زمان داشتم و ایستادم تاپایان

کار.....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
تگ ها :

یک خاطره تلخ

در آن دوران خیلی برای بازدید مدارس و بیشتربه صورت سرزده

میرفتم.علاوه برمدارس شهری به مدارس روستایی هم زیاد

سرمیزدم دراول کار 4 بخش "لواسان بزرگ و لواسان کوچک و

رودبار قصران و کن"راداشتیم ولی در مرحله بعد بخش کن از

منطقه منفک شد  وبه منطقه 5 ملحق شد.معلمین باسابقه و

مدیران کل قبل از انقلاب که عزل شده بودند خیلی زیرکانه

خودشان رابه لواسان کوچک منتقل کرده بودن تا حدود40 درصد

اضافه حقوق برای مناطق محروم بگیرند و عادت داشتند

چندروزمانده به عید و اکثرروزهای برفی هم به سرکار نروند و

ماهم متوجه نمی شدیم بنابراین من درروزهای برفی( درآن

دوران با هربرفی مدارس تعطیل نمی شدند)دربخشها مدارس

رابازدید میکردم و این روش شهرت پیدا کرده بود.

یک روز به مدرسه ای در سنگان بخش کن رفتم که کلاسش 5

پایه بود( دانش آموزان از کلاس اول تا5 ابتدایی باهم دریک کلاس

و بایک معلم درس میخواندند والبته آمار جمعشان 10-12 نفرهم

نمی شد).یک دانش آموز کلاس پنجم راپای تخته سیاه آوردم تا

دیکته بنویسد(به این روش دیکته پاتخته ای میگفتند). هرکلمه

ای گفتم غلط نوشت و سعی کردم لغت ساده تری بگویم

تارسیدم به کلمه "دیروز"واوبرایم نوشت "دوز"گفتم بنویس

"امروز" و نوشت"مراز"واقعا کلافه شده بودم وسایر بچه های

کلاسهای بالا راهم همینجور بی سوادیافتم حتی اسم خودشان

را نمی توانستند بنویسند!باناراحتی و عصبانیت از کلاس خارج

شدم و در حیاط مدرسه با همکارانم داشتم بحث میکردم که

معلم مدرسه (یک دختر جوان حق التدریسی بود) آمد بیرون و

باعصبانیت گفت شما چه کاره ای؟ گفتند رئیس اداره است.

گفت برگردسرکلاس باشما کاردارم. رفتیم سرکلاس و گفت

سوالاتت رااز بچه های پایه اول و دوم بپرس و هرچه پرسیدم

بلد بودند!گفت ببین آقا من دوسال است که اینجا هستم ولی

معلمین سپاه دانش قبل از انقلاب در سال دوبار بیشتر به ده

نمی آمدند و هربار 15 روز کلاس تشکیل میدادند و باراهنمای

تعلیماتی ساخت و پاخت میکردند و غیبتشان رارد نمیکردند.

درفصل امتحان هم پدر و مادرها برای اعتراض به مدرسه می

آمدند و آنها هم همه دانش آموزان راقبول میکردند که بادرگیری

خانواده ها مواجه نشوند!بنابراین ذهن بچه ها به چنان انجمادی

رسیده که باوجود این که در کنار دانش آموزان سال اول نشسته

اند و دروس سال اول راهم می شنوند و می بینند ولی نمی

فهمند.......

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
تگ ها :

دیوانه کاندیدای ریاست جمهوری

در اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری هنوز شوری نگهبان

تایید صلاحیتها رابعهده نگرفته بود. عده زیادی از اقشار مختلف

کاندیدای  ریاست جمهوری شده بودند.یک شب آقای موسوی

خوئینیهادر تلویزیون اعلام کردند که بعضی از کاندیداها مهجور

هستند. بله یکی از آنها مستخدم یکی از مدارس زیر نظر من

بود. مردی که دارای سوادقدیمی بدون مدرک بود و به دلیل

بیماریش نامه هایش فعل کامل نداشتند ولی محتوای خوبی

داشتند.او خودراپسر عمه یادایی  یکی از اعضای شورای انقلاب

و مجلس شورای اسلامی میدانست و نهایتا معتقد بود در

انتخابات مجلس آرای او رابه نام پسرعمه اش خوانده اند.در

تبلیغاتش مینوشت که درخامنه 10000 اصله درخت مو کاشته

است.بنده خداشبها شوفاژ مدرسه راروی 90 تنظیم میکرد و

بچه ها و معلمین صبح که واردکلاس میشدند بیچاره می شدند

تا اوضاع راروبراه کنند"مدرسه نرگس فعلی برخیابان

پاسداران"بازنشستش کردم و ادعای مالکیت برمدرسه را کرد .

شهید شاه آبادی به پاسداران کمیته گفته بودند به نحوی از

مدرسه بیرونش کنید ودرهمان ایام پسرشان در حوض خانه

غرق شد. میگفت این از آثار نفرین من است و ناقص شدن

دست پسرعمه هم به همین دلیل است و من راتهدید میکرد که

شماهم اگر من رااذیت کنی به سرنوشت انها دچار میشوی.او

معتقد بود که معلم رضاشاه بوده و بعید هم نیست که درست

باشد زیراسابقه معلمی در آق بابا "محل آغاز حرکت لشگر قزاق

به سرکردگی رضاشاه به تهران"راداشته است. به هرحال

پاسخگویی و کلکل کردن بااین فرد خودش یک پروژه کامل ووقت

گیر بود.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

اولین معلمی که دیدم دیوانه بود

درشرح زندگیم مربوط به مدرسه جهان آرا گفته بودم که یکی از

مدیران کسی رابرای نظامت انتخاب کرده بود که مناسب نبود و

به مدیرفهماندیم که حضورش مسئله ساز خواهد بود و مدیر هم

ایشان رارد کرد و من به عنوان معاون شروع به کارکردم.

این آقای خوش تیپ  همگام باانقلاب ریشی گذاشته بود و

عینک جیوه ای رابرداشته بود و ریاضی تدریس میکرد.

مدیرمدرسه اش میگفت ایشان دیوانه است و ایشان هم مرتب

با ما آشنایی میداد و حرف از اسلام و تعهد و ......

تا این که متوجه شدیم یک روز بانان و پنیر و خیار سبز به

مدرسه رفته و سرکلاس پشت به دانش آموزان سفره اش

راگشوده و صبحانه میل کرده بود.طبعا پیچیدن بوی دلنشین

خیارسبز در کلاس هم حال مناسبی به بچه هاداده بود. تحقیق

کردیم و درست بود. تا پایان ریاستم برمنطقه ایشان رانگذاشتم

سرکلاس برود ولی از تک و تا نمی افتاد و مرتب اظهار حقانیت

میکرد و همه دشمنانش را ضد انقلاب معرفی میکرد.خیلی

خوش صحبت بود و آدم دوست داشت پای صحبتش بنشیند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

← صفحه بعد