زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

سلام الله علی مظهرالعشق

چورفت از بهر طفلان اب ارد

جوانمردی که قلبی ناب دارد

به تیرظلم دستانش جداشد

زچشم مهر ومه سیلاب بارد

........

ساقی درانتظار که میکده پرشورترشود


لبهای اهل عشق به یک باده ترشود.


یک کاروان خسته منتظر اذن ساقیند


ازشوق وصل دوصد دیده ترشود

..........

پرچم عشق بدست پسرمولابود


داغ بودو عطشی بود وعجب بلوا بود


 رفت تا اب به طفلان برساند عباس


دستها قطع ولبش تشنه لب دریابود

..........

نگاه خسته مردم به سوی دست بود


که نقطه مرکز پرگار چشم مست توبود


رسید تیر هلاک ازمیان مردم پست


وصال حضرت معشوق نازشست توبود

........

این شهرپراز حرامیان است چرا؟


 جولانگه مست وجانیان است چرا؟


 اجساد بنی علی وال احمد


 پامال عدووکوفیان است چرا؟

 

....

 94

 
 
 
  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢
تگ ها :

 

یزد قدیم 

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٥
تگ ها :

ادامه (بازهم یک عمره جدید)

بعداز یک بار مدیر کاروان شدن دوباره به عنوان معاون دوستم

(حاج سید عباس فیض)عازم بودم.

از فرودگاه امام خمینی به سوی جده و از جده بسوی مدینه

.....تقریبا خوب رفتیم و اثری از بدرفتاری سعودیها هم نبود و

هنوز خبری هم از تعرض آنها بروز نکرده بود. هتلمان خوب جایی

نبود و البته معمولی و متوسط بود . آقای فیض که صاحب آژانس

و خودش مدیر کاروان بود کارهای راهبری زیارتها و رفت و آمدها

رابعهده گرفته بود و من به نحوی مامور عقب ماندگان قافله

بودم. البته علیرغم وجود اتاق فراوان آقای مدیر اتاق من

وسواسی رااز اتاق خودش جدا نکرده بود و این برای من مشکل

بود. من باتوالت فرنگی مشکل دارم و روزی چندبار باید دوش

بگیرم!به هرحال این سفر تجربه جدیدی بود برای من که به

آشپزخانه هتل هم کمک میکردم. واقعا کارشان در اوج وقت

صبحانه و ناهار سخت بود و بامشکلاتشان بیشتر آشنا شدم.

هرچه به زمان حرکت به سوی مکه نزدیکتر میشدیم استرس من

بخاطر وسواس بیشتر میشد و گاهی فکر میکردم کاش این

سفررانیامده بودم!هیچ خریدی هم انجام نداده بودم و فارغ البال

بودم.روحانی کاروانمان هم پیر بود و هم مریض و هم کمی هم

خودش وسواس داشت البته دربخشی از اعمال و مدیر هم

چندان به او میدان روداری نمیداد و تصمیمات یک جانبه مدیر

اوراعصبی میکرد و سعی داشت من راباخودش همراه کند. کار و

موضع من هم همیشه ثابت بود "من معاون و تابع حاج آقای

فیض هستم!".........

این اولین سفر بود که رانندگان  اتوبوسهای دوره عربستانی

رادیدم بی ادب و جری شده بودند و همچنین گدای انعام. کاری

که دراین سی سال اخیراصلا مشاهده نشده بود. به هرحال

درشجره باگم شدن کفش احرام مجبورشدم دست ازجان

شسته و دمپایی بخرم!در مکه هتلمان راازقبل میشناختم

و دربهمن 92 درهمان هتل مستقر شده بودم بنابراین میدانستم

رضایت زوار از وضع هتل بالاست. اعمال راانجام دادیم و وسواس

من گل کرده بود ولی به هرحال رضایتم جلب شد. در طواف

معذورین و ویلچریها بین مدیر و بعضی از زوار دلخوری پیش آمد

که بیشترحق بامدیر بود. زمان میگذشت و..........

روز موعود برای باز گشت فرا میرسید. باید 48 ساعت قبل از

پرواز بلیط ها رابه ماتحویل میدادند و ندادند. اوضاع مشکوک

بود و شنیده میشد چند سفر زوار بامشکل همراه شده و

هواپیمای مارابرگردانده اند. بالاخره طبق معمول بارکاروان رازدیم

و معاون کاروان باید به سمت جده میرفت. بما گفته بودند ساعت

4عصر پرواز است . من صبح بابار به جده امدم و دریکی از مناطق

فرودگاه مستقرشدم.بامکه درتماس بودم که وضعیت بلیط چه

شد؟ و هنوز اوضاع مبهم بود. سه کاروان بودیم که بایک بویینگ

747باید برمیگشتیم. یکی از معاون کاروانها گفت که پرواز ما

انجام نمیشود چون اجازه فرود بویینگ ها به دلیل خارج ازرده

بودن رانمیدهند. کم کم خبراز سوی مدیر کاروانمان هم باتلفن به

من رسیدو سعی میکردم کمتراز مدیرمان تلفنی سوال کنم تا

استرس به اووارد نشود میدانستم اودرچه وضعیتی است و

رفتارزواردراین مواقع چگونه است. نمیدانند که هیچ کاری از

دست او بر نمی آید ولی فشار زیادی براووارد میکنند. بالاخره

ناهارمان رابا حاضری که هتل به همراهمان فرستاده بود خوردیم

و متوجه شدیم زوار مارابه هتل دیگری منتقل کرده اند و فهمیدیم

که شب راماندگارهستیم . شام درست و حسابی نداشتیم ولی

شکممان راسیر کردیم و قرارشد سه معاون کاروان به نوبت یکی

بیدارباشد و اثاثیه راحراست کند و دو نفر بخوابند. من بعنوان

اولین نفر برای خواب به مسجدروباز رفتم. نه زیر اندازی بود و نه

بالا پوشی کم کم علیرغم انتظار ما هواسرد شد و از سرما

نتوانستم بخوابم براه افتادم و به دنبال چاره جویی . دوستانم که

کارتنی را برزمین انداخته بودند .کیسه های زباله بزرگ استفاده

نشده رابه عنوان قنداق استفاده کرده بودند و تاکمرداخل آن رفته

بودند تا گرمشان شود!من هم همین کاررا کردم ولی به علت

سیاه بودن رنگ کیسه ها پشه هاداخل آن مارایافته بودند و

خونمان را می مکیدند.صبح شد و هماهنگی شده بود

تابانیمرویی ماراپذیرایی کردند. سرمای عجیبی خوردم و به

درمانگاه سعودیهارفتم. دارویشان بد نبود هرچنددرایران ادامه

درمان دادم و یکماهی درگیر بودم.عصر بود که باخبرشدیم

ساعت 6 حرکت میکنیم. زوار آمدند و واقعا دلشان به حال من

سوخته بود و حال من هم خیلی خراب بود. به هرحال هواپیمای

سعودی که اجاره کرده بودند مارابا3 ساعت تاخیر سوار کرد تااین

سفررا به انجام برساند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۸
تگ ها :

آرزوی یک بوسه

بعضی وقتها بی دلیل حسرت یک بوسه رابر دل خودت می

نشانی . از مشکلات من اینه که خیلی عاطفی هستم و بچه

های خواهر وبرادرهام هم شاید به حدبچه های عزیزم مورد

علاقه ام هستند. حالا یکی از آنها بیمارشده بود و باید عمل

جراحی میشد . عملی که مهم نیست ولی استرسش بیش از

خطرش هست. به هرحال عمل دربیمارستان انجام شد و از اتاق

عمل بیرون آمده بود.  از پشت درب اتاق عمل دربیمارستان لاله

به سمت اتاق بستریش رفتم. نیمه بیهوش بود  و همسرش

بامادرش و بانوی من نشسته بودند. قدم میزدم . چشمان

کنجکاو کودکیش درنظرم مجسم شده بود و میخواستم چون

چهل و اندی سال پیش الوک را که اکنون دیگر خانم دکترالهه

اتحادیه شده است  ببوسم اما نگران بودم که درحالت نیمه

بیهوشی هیجانی به او دست دهد و مادر حساسش باخودبگوید

شاید خبر مهمی باشد که برادرم چنین احساسی با فرزندم

برخورد میکند. و به منزل برگشتم . فردا و پس فردا هم دیدمش

ولی نخیر...........اینک او دریزد و قلب من برایش درتهران می تپد

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۸
تگ ها :

بازهم یک عمره جدید

خدای من بزرگ است وهرگاه به من سختی میدهد بعدش جایزه ام

رفتن یک سفر زیارتی خصوصا عتبات یاحج است. خودش جور می کند.

سال گذشته خیلی سخت بود. خصوصا از دست دادن دو عزیزم ( وجیهه

خانم و محمد غفوری) ولی کم کم پوست کلفت شده ام و تحملم بالا

رفته.

یک روز که درشرکت ملی گاز جلسه داشتم(فکر کنم اواخربهمن بود)

بعداز جلسه با یکی از همکاران از اداره گاز که خارج شدیم و قرارمان بود

تا محل کارمان پیاده برویم دریک لحظه هوس کردم آقای فیض دوست

قدیمی و صاحب آژانس مسافرتی فیض گشت که دفترش روبروی

شرکت ملی گاز است راببینم. به ایشان سرزدیم و احوال پرسی کردیم.

سوالش این بود که یک کاروان دارم برای عمره وحرکتش 16 فروردین

است حاضری بیایی به عنوان معاون خودم برویم؟

راستش ساعت کارکردم درفروردین مشکل پیدا میکرد ولی عادت ندارم

سفر زیارتی رارد کنم . گفتم فکرهایم را میکنم و خبر میدهم.ضمنا نفری

رابه عنوان جانشین خودم معرفی کردم و گفتم اگر من نیامدم فلانی

رابفرست. صریحا گفت خودم بلدم جانشین انتخاب کنم . یاخودت یا

فرددیگری که من میخواهم!خوب درست هم میگفت. آژانس مال اوبود. به

هرحال پاسخم آری بود اما حوادث بعدی مثل آتش گرفتن خانه

مادرهمسرم در کلاردشت و بستری شدن همسرم دربیمارستان

و.......همگی اشاره داشتند که فلانی نرو ولی کارهای اداری شده بود و

راه بازگشت وجودنداشت بنابراین رفتنی شدم

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٩
تگ ها :

بستری شدن بانو دربیمارستان

از کلاردشت برگشتند و بانو سرگیجه و سردرد عجیبی داشت .

چندروزی هم داروهایش رانامرتب خورده بود تا این که یک شب فشارخون

بالای 18 روی 12-13 بود. به بیمارستان رفتیم و بستریش کردند.

خوشبختانه مشکل قلبی ندارد ولی 13 رادربیمارستان گذراند. فشاری

که پایین نمی آمد و طرف عصر و شب بدتر می شد .نگران بودم و ضمن

این که 16 فروردین باید به مکه میرفتم. نمیدانستم چه میشود . از

طرفی بعنوان عامل کاروان نمیشد انصراف بدهم و از سوی دیگر شدیدا

نگران بودم. همسرم باوجود گرمایی بودن در اتاق مراقبتهای ویژه گرم

بستری بود و همین هم آزارش می داد و کاری هم از دست مابر نمی

آمد. بالاخره خوشبختانه قبل از سفر من به عمره از بیمارستان مرخص

شد اما با نسخه ای بلند بالا و خوردن تعداد زیادی قرص روزانه .هم فشار

شکننده است و هم حافظه کاملا بجایش برنگشته و خدا کمک کند و

شفایش دهد

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۱
تگ ها :

بارغم از ناراحتی همسرم

از مسجد که به خانه بر می گشتیم خانمم پرسید صبح شده؟گفتم خوب هواروشن است و صبح شده!من نماز خوانده ام؟ بله!کجا؟ مسجد!کدوم مسجد؟وضو هم گرفتم؟بله!جورابم کجاست؟خیس شده و تو ماشینه!و ......بازهم سوال تکرار می شد. ماالان کجاهستیم؟.......بردمش به خانه تاشاید بادیدن خانه صحنه ها به یادش بیاید و چندان موثر نبود. من و خانواده اش را می شناخت و حتی بردمش سراغ ویلای نیمه ساخته خودش تا ببیند. می پرسید آیا این مال ماست؟ واقعا؟......گریه ام گرفته بود و باید صبوری میکردم. علاقه من به این بانو وصف نکردنیست.جلوی مادرش پرسیدم من کی هستم؟گفت "قلی" هردوخندیدیم ولی مادرش نگران ترشد. نمیدانست که به علت یک اسم مستعار وبلاگی به نام "قلی دوره گرد" خانواده بعضا من را قلی صدا می کنند و می خندند. بالاخره ازمادرخانم سوال کردم تصمیم شما چیست؟ گفتند بر میگردیم به تهران. این تصمیم درستی نبود وباید درمورد تعمیر خانه و حراست و نگهبانیش فکری می شد.به هرحال براه افتادیم. درمسیر برایش آب میوه گرفتم و شکلات که خون به مغزش برسد.از وضعیت پزشکان بیمارستان سوال میکردم خوب تعریف نکردند. کمی مواد قندی بدنش رابه حال آورد ولی سوالهای تکراریش مرا افسرده می کرد و مجبور بودم هربار کامل به او توضیح بدهم تا شاید حواسش سرجایش بیاید. مرزن آبادرا که رد کردیم پلیس پرسید زنجیر چرخ دارید؟ صریحا گفتم خیر و گفت دوربزنید و برگردید و برنگشتیم!تقریبا به زور خواباندمش کمی چرت زد وحافظه اش تاحدکمی برگشت. کم کم بهتر میشد. کندوان را که رد کردیم دیدم حالش نسبتا خوب است و بهتراست به ماشین مامانش برود تا مادراز نگرانی بیرون بیاید وچنین شد.به تهران برگشتیم و بالاخره یکی دوروزی بودیم که دوباره خواستند به کلاردشت بروند تا تعمیر خانه رابه سرانجام برسانند . من نرفتم ولی بانو رفت.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۱
تگ ها :

شرح یک حادثه آتش سوزی

من و عیال دومزاح عکس هم داریم. او سرماپرست است و من از سرما

بیزارم.مشکل من این است که ایشان دراوج زمستان پنجره اتاق راباز

میکند و من خودم رازیر دوتا پتو می پیچم و شب سرم عذق میکند و

همیشه موهای چرب مرامتهم میکند که طرف صدسال است پا به حمام

نگذاشته.نوروز 94 را دریزد بودیم .هم بخاطر درگذشت خواهرم عید

اولمان بود و هم دوست داشتیم بمناسبت اولین نوروز درگذشت غفوری

دریزد باشیم و زود هم برگشتیم.بانوی محترم اصرار داشتند که به

کلاردشت برویم و اصلا حال و حوصله سرمای کلاردشت و ترافیک

خسته کننده جاده چالوس رانداشتم ولی چه کنم که مرام زن ذلیلی من

مرابهمراه آنهابراه انداخت.

206 حقیر زیر پای مادرزن و برادرعیال و پسرانش قرار گرفت و من بافاط

مه خانم با ماشین ایشان براه افتادیم. همه حوادث میگفتند نروید.

کارت بیمه 206 گم شده بود و ترکیدن لاستیک آوانته و.........

شب بود که به کلار دشت رسیدیم. هم آب به سختی جاری می شد و

هم موتوربرق روشن نمی شد. بالاخره حوالی ساعت 12 یا 1 زیر دو پتو

خوابیدم و شومینه که باهیزمهایش به سختی روشن شده بود می

سوخت. طبق معمول ساعت 4 بیدارشدم تا روح الله رابا تلفن بیدارکنم

که به پادگان برود و دوباره خوابیدم تا چرتی بزنم وبرای نماز برخیزم یک

وقت صدای همهمه فاطمه خانم و اخویشان مرابیدار کرد که سقف

چوبی خانه بالای شومینه آتش گرفته بود.خواهر و برادر سعی داشتند با

آب پاشیدن بوسیله کاسه سقف راخاموش کنند وآب هم تمام شد. فوری

بچه هارا به حیاط بردیم و ماشینها و افراد رااز حیات خانه دورکردیم و

آتش نشانی راخبر کردیم .

آتش نشانها خانه راپیدا نمیکردند. آتش را می دیدند ولی راه را نمی

یافتند. باهمسرم به خیابان اصلی رفتیم و بین راه هم چندبار تلفنی زنگ

زدیم و همسرم عصبانی سر آنها دادمیکشید .......

آنهارا پیدا کردیم و به محل حادثه بردیم. شلنگ آنه گیر کرده بود و جلو

نمی رفت فاطمه داد میزد و راهنمایی میکرد و بالاخره آتش نشانها آتش

رافرو نشاندند و خانه ای را باسقفی که یک چهارمش سوخته بود و آب و

کف آتش نشانی کف خانه راپوشانده بود به ماتحویل دادند. متوجه شدم

که فاطمه درصحنه نیست . کجاست؟اورا بالاخره درماشین یافتم که

سربرفرمان نهاده بود......

به خانه آوردمش و صبح شده بود ووقت نماز قرار شد با او به

مسجدبرویم و مادرخانم و بقیه هم بعداز مابیایند.به مسجد جامع

کلاردشت رفتیم و وضو گرفتیم .فاطمه جوراب نداشت و باید از قسمت

مردانه وارد مسجد زنانه می شد طبق معمول باوسواس تمام خودش را

پوشانده بود و برای نماز رفت . نمازش طول کشید و وقتی بیرون آمد

دمپاییش را نمی شناخت. این کاراز او بعید بود و من هنوز نتوانسته بودم

بفهمم چه خبراست؟ بالاخره باراهنمایی خادم مسجد دمپایی خانه

مادرراشناخت و پوشید و به خانه رفتیم

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۱

خاطره ای از تحویل جنازه مرحوم پاشایی

میرفتیم دیدن مرحوم غفوری در بیمارستان بهمن.

خداوردیان گفته بود یک بارهم بیا باهم برویم و آن روز سوارش

کردم تا برویم وقتی به چهارراه سعادت آباد رسیدیم خیلی

شلوغ بود.فاصله چهارراه تابیمارستان خیلی زمان برد تا به

بیمارستان بهمن برسیم.

شلوغی بی حد و حصر و ما که نمیدانستیم چه خبر است

بالاخره رسیدیم و بنابراجبار و حتی هدایت پلیس خودرومان

راجلوی بیمارستان منار جدول سمت سواره رو گذاشتیم.

نیروهای حراست راهمان نمیدانند و تازه متوجه شدیم که این

چندهزار نفر به خاطر فوت پاشایی به آنجا سرازیر شده بودند و

قرار بود جنازه تحویل داده شود.قبلا پدر پاشایی راکه دریک

وزارتخانه کار میکنیم و مکبرنماز هست رامی شناختم و یک بار

هم پشت در اتاق مراقبتهای ویژه دیده بودمش.

راننده های نفت به من گفته بودند که پسر مکبر نماز جماعت

خواننده مشهوریست و مریض است.

من خوانندگان نسل جدید را نمی شناسم و هنوز در آواز سراج و

شجریانها و ناظری و افتخاری آن هم به صورت سماعی و نه

ارادی حال میکنم.

به هرحال به همراهم که یک اصولگرای دو آتشه و ضد قرتی

بازی(به اعتقاد خودشان) هست گفتم بیا دربین جمعیت باشیم.

جوانان می گریستند و منتظر حمل جنازه بودند. جنازه تحویل

داده شد و به سرعت به سمت بهشت زهرارفت وجمعیت رابه

سمت جنوب هدایت کردند تا درمحوطه ای عزاداری کنند و

باخواندن ترانه او اشک بریزند. دیدن حالات روحی و عمق

عزاداری و حسرت جوانان برایم جالب بود. نسلی که گونه ای

دیگر می اندیشد و بااحساسی دیگر است و مااو رادرک نمیکنیم

و اوهم مارا......

به خداوردیان گفتم یوسف مراقب باش با اطلاعاتی ها اشتباه

نگیرنت و ببین که شما از چه نسلی با چه اندیشه و روشی

دوست دارید که همه چون شماباشند. بالاخره وارد بیمارستان

شدیم و حسرت بهبودمحمدغفوری بر دلمان نشست و بیرون

آمدیم جایی که پلیس بالاجبار متوقفمان کرده بودتا خودروی

خودمان راپارک کنیم و حالا یک قبض جریمه بر خودروی ما

چسبانده بود!

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۱

سال سخت

درسال 93 بیشترین سفرها به یزد راداشتم.

پدر آقای صدرالساداتی داماد خواهرم فوت شده بودند و به یزد رفته بودم

که طبق معمول جمعه به وجیهه خانم زنگ زدم ولی زهره خانم ظریف

گوشی رابرداشت و گفت حالش خوب نیست. دلشوره گرفته بودم

میدانستم وجیهه همیشه به تلفنم هرجورباشد جواب میدهد. تا عصر

چندبار زنگ زدم و موفق به صحبت نشدم. می گفت خواب است و

بالاخره وقتی به تهران رسیدم فهمیدم سر از بیمارستان در

آورده.دربیمارستان باوجود این که تنفسش خوب نبود و وابسته به

دستگاه بود هروقت حالش را پرسیدم با اشاره اظهار رضایت میکرد.

آخرین ملاقاتی که به هوش بود تقریبا فامیلهای نزدیک همه جمع شده

بودند و حتی کسی که بااوقهربود هم آمده بود . وقتی در بخش مراقبت

ویژه رفتم سراغش چشمان روشن و زیبایش برق میزد. برقی از رضایت و

من احساس کردم جلوه هایی از سر منزل مقصود رادیده و .......همین

هم بود.

 

صبح آن روز که زنگ زدم.بیمارستان گفتند تمام کرده و به نظر من

سرانجام خوشی داشت و از بنددنیا نجات پیدا کرد. خوشبختانه با تصمیم

زیبا و عاقلانه دکتر احمدرضا برادرزاده ام مشکل نگرانی محل تدفین و

قبرش هم حل شد و او آرام گرفت تا ما آرام نباشیم و درفراقش اشک

بریزیم.ایام وسالهای پایانی راخیلی سخت گذرانده بود وواقعا راحت شد

خدارحمتش کند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٠
تگ ها :

بیماری وجی

همیشه به خواهر هایم  علاقه داشتم و بعداز فوت مادرم علاقه ام به

خاله ها و خواهرهایم بیشتر و بیشترشد.وجیهه خانم خیلی عزیز بود و

بعداز سکته مغزی و عمل قلبش خیلی مراقبش بودم ولی بیماری

مشکوک به سرطان و لاغری بیش از حدم باعث شده بود که کمترجلوش

آفتابی شوم تا ازبیماری من بویی نبرد و یا متوجه شده بود و برویش

نیاورده بود یا این که متوجه نشده بود . این اواخر یکی از دخترعموهایم

ازیزد به اوزنگ زده بود و به نحوی خبر داده بود و او تازه از من می پرسید

که موضوع چه بوده و من هم از پاسخ جدی در می رفتم.به هرحال

بعضی از آدمهای بدخواه یا نا آگاه هم این وسط خواسته یا ناخواسته

تفتین میکردند که چرابرادرت کمتر سراغت می آید؟ومن دربرابر گلایه اش

خلع سلاح شده بودم و نمیتوانستم بگویم "خواهر حالم خوب نبوده و

الان هم از نا و رمق رفته ام........"باید باعاطفه و بوسیدن وشوخیهای

کودکانه ام که درپیری هم بامن است اورا سر کار میگذاشتم.خواهرم روز

بروز بیمار تر می شد و هم حافظه جدیدش مشکل داشت،هم کلامش و

هم بعضا توهم و..........تا این که اظهاربیماریش مرابه خانه اش کشانید.

حالش خوب نبود و من هم از سه طبقه خانه بدون آسانسور نمیتوانستم

بالا ببرم و به خانه ام بیارمش.یک روز اسمارافرستادم و کمی با او

سودوکو کارکرد  ویک روز بهش سرزدم . پرستارش که باهم مشکل

داشتند به مرخصی رفته بود و پیشنهاد دادم دخترخاله مشهدی

(دخترخوانده خاله) راخبردهد تا مدتی بیاید و باهم باشند.اوخودش نیامد

ولی دخترش زهره خانم آمد تا........آن روز لعنتی

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٠
تگ ها :

مروری بر زندگی یک فرهنگی وارسته(محمد غفوری)

در نوجوانی جذب جلسات مذهبی یزد شد. وقتی در هنرستان صنعتی یزد (شهید رجایی فعلی) درس می‌خواند از جمله کسانی بود که در طیف مذهبی قرار می‌گرفت. وقتی در سال‌های نوجوانی وجوانی آقای غفوری تمام امکانات برای انحراف مهیا بود هیچ نقطه ضعفی از این جوانمرد شریف دیده نشد.

 

وقتی در سال ۱۳۵۲ وارد دانشگاه علم و صنعت شد بلافاصله از نیروهای مذهبی و فعال مسجد دانشگاه، گروه کوه نوردی، طیف مذهبی و... به شمار آمد. دیری نپایید که صبرش از اختناق آن دوران تمام شد و در جرگه نیروهای مذهبی دانشگاه فرار گرفت.

 

از‌‌ همان سال اول دانشگاه در اعتصابات (دوران اختناق ۵۶-۵۲ غیر قابل تصور است) شرکت می‌کرد، بی‌ریا و شاید هم کم ملاحظه! در‌‌ همان اولین اعتصاب با دو تن از دوستانش در صف اول تظاهرات داخل دانشگاه قرار گرفته و از سوی نگهبانان شناخته شدند. نهایتا از راه دیوار و غیرمتعارف استفاده کرده و از دانشگاه خارج شده و با معاوضه لباس‌ها و تغییر ظاهری به دانشگاه وارد می‌شدند. کم کم به امید فراموشی نیروهای گارد بودند ولی شرایط نشان می‌داد که بازگشت به هیأت و لباس قبلی آن‌ها را به دردسر خواهد انداخت.

 

 

 

بالاخره آقای غفوری نتوانست دوام بیاورد و می‌گفت: «من خودم نیستم! این ترکیب من نیست، از قیافه مبدل خسته شده‌ام و...». بالاخره صبرش که تمام شد با لباس قبلی به دانشگاه آمد و در بدو ورود دستگیر شد. در مقر گارد شدیدا کتکش زده بودند، پا‌هایش از ضربه نوک پوتین دژخیمان زخمی شده و تورم و درد آزارش می‌داد. راضی بود که خودش شده است! بالاخره دستگیرش کردند. در مراسم ختم دوم دانشجویانی که از کوه سقوط کرده بودند زندانی شد. در زندان نیز گویا می‌خواستند با فانوسقه به سرش ضربه بزنند که خوشبختانه منصرف شده بودند و بالاخره بعد از چند ماه از زندان آزاد شد.

 

صبر نداشت، انگیزه و شورش مثال زدنی بود. همیشه زیر رختخواب او ضبط صوت، نوار سخنرانی امام (ره) آماده بود که شاید بتواند دانشجویی را با کلام امام جذب کند و بیم آن می‌رفت که بی‌گدار به آب بزند و لو برود.

 

صداقت، صراحت و اخلاص و بی‌آلایشی او را از سایرین متمایز کرده بود. اهل مطالعه بود، فروتن و دوست داشتنی. با لبخندی که همیشه لبانش را می‌نواخت.

 

از سومین سال دانشجویی او بود که با تغییر منزل، صاحبخانه خوبی یافته بود. مردی صاحبخانه‌اش بود که بر خلاف سایر صاحب خانه‌های دانشجویی با رفت و آمد زیاد به منزل آقای غفوری مخالفتی نداشت. میهمان نوازی، گرمی برخورد و صفای او باعث شده بود که منزلشان پاتوق دوستان مبارز شود. یک بار که منزلشان توسط نیروهای ساواک محاصره شده بود (قصد دستگیری دانشجویان دیگری را داشتند که اتاقشان روبروی اتاق آقای غفوری بود)، لا اقل ۶ نفر از بچه مذهبی‌های فعال مذهبی و یک کارتن کتاب‌های ممنوعه سیاسی یک جا جمع شده بودند ولی خوشبختانه مأمورین ساواک اتاق ایشان را بررسی نکرده بودند.

 

 

 

همیشه بدنبال خرید کتاب و شنیدن سخنرانی بود. انتشارات بعثت، سخنرانی‌های مرحوم فخرالدین حجازی و...

 

 

 

بعد از پیدایش فضای باز سیاسی دوران کار‌تر و شروع باز شدن امکان فعالیت‌های سیاسی، نیروی خود را بر چاپ اوزالید، اطلاعیه‌ها و... متمرکز کرده بود و بالاخره بعد از پیروزی انقلاب مدتی فروش کتاب را پیشه خود کرده بود.

 

 

 

به سادگی درس رشته مهندسی را فدای خدمت به مردم کرد و با معادل سازی واحدهای درسی فوق دیپلم فنی را گرفت (البته بعدا در رشته تربیتی ادامه تحصیل داد) و در ارگان‌های مختلف فعالیت می‌کرد تا اینکه جذب آموزش و پرورش شد. در تهران کم کم داشت به عنوان یکی از نیروهای قابل اعتماد آموزش و پرورش شناخته می‌شد و پله‌های ترقی و انتصاب در پست‌های مختلف را تجربه می‌کرد که مرحوم پدرش بیمار شد. خیلی راحت و ساده به همه امکاناتش در تهران پشت پا زد و به یزد آمد. وقتی از او دلیل را پرسیده بودند پاسخش روشن بود: «خدمت به والدین و رضایت پدر!». آمد تا پدرش را سرپرستی کند و سپس مادرش را سرپرستی کند!

 

غفوری

 

همسر اقای غفوری یزدی نبود و یکی از غیر یزدی‌ها از ایشان پرسیده بود چگونه حاضر شدید به یزد مهاجرت کنید؟ پاسخ چنین بود: اخلاق خوش محمد آقا باعث شده که به هر جای مملکت برود با او خواهم رفت.

 

 

 

وظیفه‌شناسی و حساسیت اعتقادی از او فردی ساخته بود که در هر کجا کار می‌کرد به زودی مورد توجه مسوولین مافوق و مراجعین قرار می‌گرفت. از اولین تجربیات کاری او که به عنوان معلم و دبیر علوم در دبیرستان جهان آرای تهران زیر نظر مرحوم شهید دکتر غلامرضا دانش آشتیانی شروع به کار کرد تا تا مسئولیت‌های مختلفی که در آموزش و پرورش تهران و یزد گرفت، مسئولیت‌های کاری در استانداری، کانون زبان و دانشگاه جوادالائمه و... همیشه چهره مثبت و فعال، وقت گذار و نتیجه گرایی از او ساخته بود.

 

 

 

واقعیت این است که کمتر کسی را دیده‌ام که از این بزرگوار بدی دیده باشد، مرد خانه، مرد کار و مرد فعال در عرصه‌های اجتماعی با بینش روشن و آگاه به امور زمانه و سیاست بود که در عین آگاهی در عمل متعادل رفتار می‌کرد.

 

 

 

اگر غفوری با اتصال به بخشی از زندانیان سیاسی که هم بندش بودند و استفاده از سوابق انقلابی و فعالیت‌های اجتماعی قبل از انقلاب خود می‌خواست به حطام دنیایی برسد به راحتی می‌توانست از فرصت‌های طلایی بدست آمده استفاده کند ولی هرگز وارد این بازی‌ها نشد و فروتنانه سعی کردعمری زندگی سالم داشته باشد.

 

 

 

فکر می‌کنم بیماری و سختی پایان عمر (بیش از سه ماه بستری در بیمارستان و عمل‌های متعدد) عنایت خداوندی بود و می‌خواست او را پاک‌تر کند تا در سرای باقی جایگاهی رفیع و منزلی فسیح برای این عزیز صادق تدارک ببیند.

 

 

 

از سوی دیگر ایام بیماری او عرصه آزمایشی برای دیگران نیز بود، همسرش اولین کسی بود که از این آزمایش سربلند و پیروز بیرون آمد، فکر می‌کنم صبروارۀ عجیب این بانوی فداکار را به خود مشغول کرده بود، صبح به عشق همسر بین صفا و مروه سعی می‌کرد،‌ گاه شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماند و نیایش و دعا و صبح تا شب در بیمارستان پشت قسمت «آی سی یو» در انتظار دیدن پزشکان، احوال گرفتن از بیمار، گرفتن دستور خرید داروی کمیاب و....

 

تا ساعت ملاقات فرا برسد و چون پردانه‌ای به دور شمع وجود کسی بگردد که سال‌ها با او زیسته بود.

 

دوستی می‌گفت اگر ماهیت فردی را خواستی بشناسی به همسرش نگاه کن و ببین نسبت به او چه نظری دارد؟ چون تمام زیر و بم زندگی او و ویژگی‌های رفتاری و اخلاقی او را می‌شناسد و همسر غفوری به او اعتقاد داشت.

 

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳
تگ ها :

داستان یک بیماری تا مرگ(محمدغفوری)

تابستان 93 بود که خانم دوست دوست داشتنیم آقای غفوری به

همسرم گفته بودند که غفوری احتمالا تومور هیپوفیز دارد و یکی باید

کمکش کند تاعمل کند.باغفوری صحبت کردم و بالاخره برای معالجه به

تهران آمد.قبلا درسال گذشته سفری به یزد رفته بودم و از ناراحتی دید

چشم می نالید و دررانندگی مشکل داشت و بااین وجود رانندگی

میکرد.بعدا برای معاینه چشم برای تمدید گوهینامه رانندگی رفته بود و

دکتر تاییدش نکرده بود که شبکیه چشمت مشکل دارد.

دراثر به هم خوردن تعادلش به نوه عمویم که متخصص مغز و اعصاب

است مراجعه کرده بود و تشخیص مینر گوش بود ولی در اسکن متوجه

شده بودند که هیپوفیز  هم بزرگ شده و باید حتما عمل می شد.

آدرس چند پذشک یزدی و غیریزدی را گرفته بود و به تهران آمد.

سراغ دگتر عرب خردمند رفتیم . مدارک رادید و تایید کرد که باید حتما

عمل شود و ضمنا خوب است اگر مایل است دکتر دیگری هم ایشان را

معاینه کند.برای سنجش حوزه دید نامه داد و بالاخره دوباره سراغش

برگشتیم. بازبان بی زبانی گفت غده خیلی بزرگ است و دیر اقدام کرده

اید و مارا سراغ دکتر فیضی فرستاد . دکترخردمند گفت میخواهم بدانم

دکتر عمل از راه بینی راتوصیه میکند یا شکافت جمجمه؟ و ضمنا

اگرخودش بپذیرد عمل کند ارجحیت دارد و استاد من بوده است.

ایام خوبی بود با محمد ازاین دکتر سراغ آن دکتر میرفتیم و از این

رادیولوژی به آن آزمایشگاه تا این که بالاخره دکتر فیضی گفت من خودم

عمل میکنم و یکی از بیمارستانهای خاتم الانبیا یا بهمن راانتخاب کنید و

بیمارستان بهمن به دلیل نزدیکی به خانه یکی از دوستان انتخاب شد که

کاش نمیشد.دکتر عمل کرد و در آن ایام من درگیر بیماری زونا بودم و به

همین دلیل به محمد نزدیک نمیشدم . عمل اولی موفق بود ولی طولی

نکشید که ترشحات آغاز شد و عمل دوم و سوم و...........چند ماهی

دربیمارستان مارا بین خوف و رجا نگه داشتند. بیچاره شده بودم .ازنگاه

کردن در چشمهای بجه هایش وحشت داشتم. شریک جرم دراین

بیماری بودم. مستاصل شده بودم شبهای سختی راگذراندم و درعین

حال چهره درکمافرورفته و دماغ و جمجمه بارها شکاف خورده محمد را

نمیتوانستم تحمل کنم.بیمارستان اتاق عملش آلوده بود و بیمارما باوجود

هزینه های سرسام آور و خرید داروهای ضد عفونت از بازارهای مختلف

آزاد و غیر آزاد و پرداخت 7 میلیون تومان زیر میزی به جراح(بعید میدانم

درعمل چندان مقصر بوده باشد و مقصر عفونت اتاق عمل بود)

........بالاخره محمدم از دست رفت.بیش از این نمیتوانم درمورد مراسن

تشییع باشوروحرارت یزدیها و .......بنویسم. در یک روززمستانی محمد

رابه خلد برین سپردیم تا غم ازدست داشتنش گاه و بیگاه قلبم رابفشارد

و اشکم راجاری کند

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳
تگ ها :

نظرات دعاگو صریح بود

آقای دعاگو درعین حال تنهابود. درزمان آقای خاتمی کتاب و ردیه

ای نوشت که خیلی باایشان کلکل کردم.

دوست نداشتم دوستم ردیه نویس باشد و ارادتی خاص هم به

آقای خاتمی دارم.

امابعددردولت آقای احمدی نژاد دراولین دیدارباهم به سمت

تهرانسر برای شرکت درمراسم ختم آقای " ایل بیگی"

ازخبرنگاران صدا و سیما و ازهمکاران سابقمان درشورای نظارت

بودیم که درسقوط هواپیما ازدنیارفته بود.

بازبان بی زبانی به من فهماند که حرفهایی که بادوستانم هم

میزنم به دفتر و دستک رییس جمهور منتقل میشود و زنگ میزنند

و گلایه میکنند!

یک بار آقای ابطحی به ایشان گفته بود شما دردوران خاتمی

اعتراضاتی داشتید ولی حالا چراساکت هستید؟ و آقای دعاگو

گفته بود"زمانی رئیس جمهوری داشتیم که اندیشه ای داشت و

مابا آن مخالف بودیم و آن رانقد میکردیم ولی فعلا رئیس

جمهورمااندیشه قابل نقدی ندارد".اقای دعاگورادرنمازجمعه

باسازماندهی مسئول اجرایی منطقه محدود میکردند

،درمسجدش نیز بعضا موردشماتت بود و درگوشه ای از خانواده(

نه اکثریت آنها) نیز.....ولی مردی بود که به تحلیل مسایل روز

مسلط بود و باوجود این که به نحوی دراردوگاه اصلاح طلبان قرار

میگرفت خودرا فراجناحی می شناخت.صراحت لهجه و عدم

علاقه به مناصب دنیایی او رابی نیاز کرده بود و وقتی به تحلیل

خاصی میرسید برهمان مبنا موضع میگرفت و حرفهایش را می

زد و از واکنشهای بعداز آن ترسی نداشت. کمااین که به تحریک

نماینده دولت درمنطقه بارها خواستند سخنرانی او رابه هم بزنند

و حتی به خودروی او حمله کردند ولی دست از مواضعش

برنداشت. خدایش بیامرزاد.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱
تگ ها :

رحلت آقای دعاگو

آقای دعاگو از نظر شخصیتی از بسیاری از هم لباسان خودشان

متمایز بودند.و من به این بزرگوار به عنوان رفیق می نگریستم.

دلمان برای هم تنگ میشد و شوخی های بسیاری درمحدوده

ادب باهم داشتیم و یادداشتهایی در جلسات شورای نظارت صدا

وسیما بین ما رد و بدل شد که بعضا به عنوان"موذی المجالس"

ملقب شده بودم چون شیطنت خاصی درجلسات رسمی دارم.

در ایام همکاری ماخیلی ایشان ازسوی بعضی از دوستان تحت

فشاربودند که فلانی "خط3" است و.......ویکی ازوزراهم گفته

بودند تا آیت اللهی و جواهری پوردراین جلسه حاضرباشند مابه

جلسه نمی آییم ولی ایشان رک و صبور گفته بود ایشان هستند

! و این رفتار ایشان کم نظیر بود.انصاف ایشان بعضی از سیاسون

اصولگرارا آزار میداد(دراردوگاه اصولگراین بودند ولی فراجناحی

عمل میکردند) علاقه وافری به مقام رهبری و شخص آقای

هاشی رفسنجانی داشتند.از ویژگیهای ایشان میهماندوستی

بود که ماهروقت جلسه مان میزبانی نداشت باشوخی میگفتیم

نوبت شماست!!!! وایشان آگاهانه و باروی خوش می پذیرفتند و

سرسفره شوخی میکردیم که سالهاست به منزل آقا نیامده

ایم!!!.مشخصات وویژگیهای برجسته ایشان زیاد است که دراین

مقال نمی گنجد. این اواخر درارتباط باسربازی پسرم قرار بود

بایکی از دوستان نظامی خودشان هماهنگی داشته باشند

تادرمورد محل خدمتش کمکی بکند ودوست ایشان یا نتوانست و

یا این که نخواست.

یک بار فقط خبر نشدن رابه ایشان دادم و اصلا پیگیر نشدم تا

تحت فشار قرار نگیرند.آخرین دیدار مادردید و بازدید عید بود و

آخرین  گفتگوهای من باایشان تلفنی و برای احوالپرسی بود.

بعداز ماه مبارک نشاط خوبی داشتند از این که بجز1 روزتمام

روزه هاراگرفته اند و من باکمال صراحت گفتم شمابادیابتی که

دارید کاری عوامانه کرده اید که روزه گرفته اید و این بزرگوار

ناراحت تشد.بالاخره آقای محسن طایب به دنبال هماهنگی برای

جلسه بود و روزجمعه به ایشان گفتم که خودتان با حاج

آقاهماهنگ کنید ومن اطلاع رسانی میکنم . جمعه شب آقای

شجاعی تماس گرفتند و خبردادند که آقای دعاگو دربیمارستان و

درکماهستند و شنبه مادرهمسرم درهمان بیمارستان عمل

داشتند.با آقاین شجاعی و عقیق هماهنگ کردیم برای عیادت و

آنجابود که دلم لرزید. پزشک ایشان گفت از نظر من ایشان تمام

کرده اند و تا نیم ساعت دیگر وسایل رااز بدنشان جدامیکنیم

و......اشک درچشمانم حلقه زده بود و مبهوت که این چه

سرنوشتی است. ایشان سومین عزیزی بود که ازجمع ماجدا

می شد اولیش آقای بهبودی بود و دومی  آقای شریفی منش و

ایشان هم سومی.....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱
تگ ها :

آقای دعاگو و شورای نظارت برصداوسیما

آقای دعاگو که به شورای سرپرستی صدا و سیمارفته بودند

وماهم کمترایشان را میدیدیم تا دراواخرسال63 یا 64 به سرطان

مبتلاشدند و با آقای شیرازی به دیدنشان رفتم این دیدار خیلی

دوستانه بود و پس از بهبودی ایشان به عنوان عضو جلسه

خانوادگی ماها  همراه ماشدند(قبلا هم نوشته بودم که

باتعدادی از فعالین انقلابی درشمیران جلسات خانوادگی داشتیم

و درسالهای اول آقای کروبی حفظه الله باماهمراه بودند ولی به

موازات مشغله بیش از حد ایشان مرحوم آقای موحدی ساوجی

چند جلسه ای آمدند ولی بالاخره پای ثابت جلسه آقای دعاگو

شدند و تا آخر هم همراه مابودند).

به هرحال هرچه زمان به پیش می رفت علاقه مابه هم بیشتر

می شد تا پس از رحلت امام قدس سره که مدتی باایشان

درشورای نظارت صدا و سیما و معاونت بررسی همکارشدم و

رفاقت وصمیمیت مابیشترشد.

درشورای سیاستگذاری تازمانی که آقای محمد هاشمی

مسئولیت داشت مصوبات شورا را ظاهرا مورد توجه قرار نمیداد و

پس از آن آقای لاریجانی شورارا به عبارتی ازبین برد و آقای

دعاگو وقت خودرادر انجمنهای اسلامی دانشجویان اقیانوسیه و

آسیا میگذاشتند. روش کاری ایشان برای بعضی از دوستان

تشکیلات مربوطه خوشایند نبود و آرام آرام فضاراطوری  ترسیم

کردند که هم محل استقرارشان عوض شود و هم از مسئولیتها

کنارگذاشته شوند و نهایتا کار به امامت جمعه شمیرانات و

ستادبازسازی خرمشهر محدودشد . البته از سال 71 همکاری 

من با ایشان کاهش یافت و از یال 73 که درسازمان بازرسی و

نظارت برکالا و خدمات وزارت بازرگانی مشغولبه کار شدم ارتباط

کاری ماقطع ولی ارتباط دوستی ما افزون شد.

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱
تگ ها :

درباره آقای دعاگو امام جمعه شمیران(1)

از قبل از انقلاب ایشان فقط این رامیدانم که مدتی زندان بوده و

مدت زیادی فراری و بااسم "اخلاقی" درشهرهای مختلف منبر

میرفته و دوران عسرت و تنگدستی غیرقابل تحملی راگذرانده اند.

اولین بار ایشان راقبل از انقلاب درب منزل دوست مشترکمان

برادر انقلابی و رئیس اسبق آموزش و پرورش منطقه 2 تهران

ومدیر کل اسبق گزینش وزارت آموزش و پرورش دیدم.ایشان پس

از پیروزی انقلاب درجاهای مختلفی منشا خدمت بوده اند که

درزندگینامه خودشان و سایر نشریات ذکرشده ولی آشنایی مااز

آموزش و پرورش بود و یک دعوای مفصل که باهم داشتیم و یک

آشتی جانانه که باعث علاقمندی ماشد.درزمان وزارت مرحوم

آقای علی اکبر پرورش در یک اقدام انقلابی آقای پرورش تصمیم

گرفت که بخشهایی از این وزارتخانه رابه روحانیون بدهدتا کسی

نتواند درقبال آنها حرکتی بکند. لذا آقای سید علی اکبر

حسینی(مشهوربه اخلاق درخانواده) رابه جانشینی حسین

آقای مظفر مدیرکل تهران گماشت و  احتمالا بانظر شورای

مرکزی حزب جمهوری اسلامی آقای دعاگو رابه جانشینی استاد

مظفری نژاد(زندانی قبل از انقلاب و از دوستان و نزدیکان شهید

باهنر که در آن دوران سمبل بچه های انقلابی آموزش و پرورش

بود و به عنوان معاون امورتربیتی شاغل بود و بعدا هم نماینده

مجلس شدند) انتخاب کرد. باآقایان شجاعی و شیرازی برای

منصرف ساختن آقای دعاگو از پذیرش این مسئولیت به مسجد

مهدیه جوزستان رفتیم و بحث من باایشان بالاگرفت و باناراحتی

از هم جداشدیم.نهایتا انتصاب انجام شد و طولی نکشید که من

هم از کاربرکنارشدم و دربرکناری من از ریاست منطقه 1 اگر آقای

دعاگو دخیل نبودند لااقل درانتخاب جانشین موثر بودند که آنهم

باتدبیر من نقشه ایشان به هم خورد و مجبورشدند آقای

شیرازی رارییس منطقه بگذارند.اما این شیخ خوش انصاف طولی

نکشید که متوجه شد روش اداره وزارتخانه آب رابه آسیاب انجمن

حجتیه میریزد و باوزیر درگیر شد و استعفاداد.باز در اقدامی

منصفانه درشبی که درمنزل پدر آقای طائب به افطاری دعوت

شده بودیم به طور نیمه صریح به من گفتند اشتباه کرده ام و

درجایی گفته بودند پذیرش حکم از این وزیر درشان من نبود.بعداز

این دیدار اتفاقی تا مدتی  یکدیگرراندیدیم.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱

ملاقات جدید باسید عزیز

بچه های آموزش و پرورش سالی دوبار با آقای خاتمی ملاقات

دارند. دراین سالها همیشه درحوالی ایام هفته معلم و نیز

بازگشایی مدارس افرادی به دیدن ایشان میرفتند و امسال هم

به همراهشان رفتم(25 شهریور 93) .

تعدادی از معلمین مطالبی رامطرح کردندکه حق بود ولی باوجود

این که سنی از این عزیزان گذشته است نمیدانند آقای خاتمی

چندان قدرتی ندارد تا مشکلاتشان راحل کند و سخنرانیهای آنها

فقط سوهانیست بر روح و روان او !

به هرحال دیدار دوستان قدیمی بود و حواشی دیدار.

دم درب ورودی خانمی با دخترش آمده بود که وقت عقد بگیرد و

نمیدانست که ایشان عاقد حرفه ای نیست تا بلافاصله وقت

بدهد و حضور برای عقد دنگ و فنگ دارد به هرحال پادرمیانی

کردیم تا اگرخدابخواهد به یاری خدا مشکلش راحل کنند(هرچند

عجله و کم فرصتی او مشکل آفرین است).....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧
تگ ها :

یک جنگ اعصاب جدید

این رابرای فرزندانم صادقانه می نویسم.

من از نظر اقتصادی ،بازرگانی و معاملات شخصی(باوجود این که

عضو هیات مدیره و حتی مدیر عامل موسسات اقتصادی بوده ام)

از خوش باوری، گذشت و بیخیالی خاصی بهره می برم و بهمین

دلیل فقط درحد کفاف وعفاف زندگیم تنظیم شده و بیشتربادرآمد

کاربرای دیگران روزگار میگذرانم(حداقل 7 پشتم روحانی بوده اند 

آنهم روحانی ساده نه کاسب). و البته دربنگاههای اقتصادی که

مدیریت داشته ام مثلا باشیوه مدیریت حرفه ای کارراتوسط

دیگران انجام میدادم و به خیال خودم موفق هم بوده ام.درهرحال

وقتی پاداش بازشستگی خودم راگرفتم بایاری دوستان بیشتر

آنرادربورس گذاشتم و بخشی هم درثبت نام ماشین رانا که

هنوزبه بازار نیامده بود.همیشه وقتی به ویلای مادرهمسرجان

یامادرجان همسر میرفتم ویلای نیمه ساخته یک مرد ارمنی که

فوت شده بود توجهم راجلب میکرد و بالاخره خریدمش و زمین

کنارش رانیز و سهام رابرباد دادم.اما تکمیل بنارابه دلال معامله

که یک کلاردشتی (شاید آرسن لوپن شاید هم خیر

سپردم)مادرهمسرم ازاو به نیکی یاد نمیکرد ولی اعتماد کردم و

خورد خورد وجوهی راازمن گرفت ولی دراین هفته اخیر فشار

های اعصاب خوردکنی برای دریافت وجه داشت درحالی که من

نسبت به خرج کردن وجوه قبلی و حتی خودروی رانایی که به او

تحویل شده اعتمادی ندارم و به همین دلیل لااقل دودفعه بااو به بحث و جدل پردختم و هرلحظه ابهامی بر ابهاماتم افزون شد تا این که بالاخره قرارشد آقای مهندس حسینی که ازدوستان خوب متخصص عمران است مهندسی رابه محل بفرستد تا چالش ماراحل کند اما مشکل این است که فشار عصبی اسپاسم کمرم راشدت بخشیده به طوری که امکان بازدید ازپروژه راندارم و

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧
تگ ها :

رنج یک دوست

دوست عزیز تراز سایرین دارم و یکی از آنها مظلوم تر ازهمه

است. همسرش بامن صحبت کرد که محمد آقا(آقای محمد

غفوری) بیمار است و از یک سو میدان دیدش کم شده و از

سوی دیگر غده هیپو فیزش بزرگ شده و درست به درمان نمی

پردازد وباید به تهران بیاید پس با اوصحبت کن و تشویقش کن

تابه تهران بیاید و معالجه کند.یک دفعه زنگ زدم تا با محمد

صحبت کنم دیدم اصلا بیماری خودرابروز نداد ،من هم چیزی

نگفتم تا مبادااز همسرش گله کند که پرابیماری من رالوداده

ای!به بانو گفتم تا به همسرش گزارش داد و این دفعه محمد

تحت فشار همسرش زنگ زد و شرح حال راگفت........نوه عمویم

خانم دکتر پریسا آیت اللهی که متخصص مغز و اعصاب است

توصیه کرده بود برای جراحی حتما به تهران بیاید. بالاخره آمد و

به دکتر عرب خردمند مراجعه شد و کاررا منوط به سنجش میدان

دید کرد و بعداز دیدن نتیجه توصیه کرد که به دکترقدس مراجعه

کنیم. دکتر قدس هم برایش  ام آر اس نوشت که جاهای

محدودی انجام میدهند و بالاخره معطلی پشت معطلی و اعصاب

دوستم خط خطی شده بود. این عزیز که از توقفش درتهران

احساس ناراحتی و مزاحمت میکرد همین ناراحتیش باعث

ناراحتی من می شد و بالاخره وقت  ام آر اس او به 10-15 روز

بعد موکول شد و به یزد و سپش مشهد رفت تاحسابش رابه

امامش بسپارد.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧
تگ ها :

← صفحه بعد